تبليغاتX
ژورنالیست بی قلم
ژورنالیست بی قلم

سلام !... و خداحافظ! چیزی تازه ای اگر یافتید میان این دو اضافه کنید

غباری از دود در کنار سر درد همدم دائمی  ذهنی یائسه است. ذهنی که امید را دیگر لمس نمی کند و نمی بیند. قلم های شکسته , تفکر های سرکوب و من کوب شده . این ذهن دیگر توان تفکر و تجسم ندارد. متوجه عمق مفهوم کلمه یائسه می شوم زمانی که فکرم را عاجز می بینم و هزاران بار به خاطر خلق این کلمه از خدایی که با او هم رابطه ای صمیمانه ندارم تشکر می کنم.

جاده ی پیش رو بسیار گنگ است و غریب.

مقصد بی مقصود و شاید مقصود بی مقصد

خوابی برای نبودن

نبودنی برای ندیدن

ندیدنی برای نفهمیدن

نفهمیدنی برای آسودن

آسودنی برای مردن

و مردن باز هم برای نبودن

بودن یا نیودن ؟

بحث در این نیست

وسوسه این است

مهم چگونه بودن و ماندن است.

همین!!!



نوشته شده در 88/04/12ساعت 12 توسط بی قلم| |
دیروز

به جرم دروغ ده بار از درس چوپان دروغگو رونویسی کردم

زیر لب چوپان کذایی را به باد ناسزا گرفتم و به معلمم چپ چپ نگاه کردم

او گفت: حالا معنی دروغ را فهمیده ای

و این درس آن روز را تا امروز در گوشه ذهنم نگه داشتم

درس دیروز

دروغ بد است و هدف وسیله را توجیه نمی کند.

اما امروز

امروز من خودم را تنبیه می کنم به جرم جبر جغرافیایی و نفهمی

امروز به خودم تکلیف می دهم به شرط زندگی

هزار بار از روی دهقان فداکار می نویسم

و با تمام وجود می نویسم دهقان بودن شرط لازم برای فداکار بودن است.


امروز دروغ می شنوم

و دوباره دروغ می شنوم

و سه بار دروغ می شنوم

و چند صد هزار باره دروغ می شنوم

بی آنکه ببینم دروغ گو ها تنبیه می شوند

بدون اینکه چند ده بار از روی چیزی رونویسی بکنند

شاید درس امروز با درس دیروز تفاوت دارد

شاید باید آنروز معلم هم به من درس دیگری می آموخت

تا امروز از شنیدن دروغ و دیدن نیرنگ اینگونه آشفته نشوم

درس امروز

دروغ خوب است و هدف وسیله را توجیه , تفسیر و شکیل می کند


نمی دانم در جواب این سوال که شاید سالها بعد از من پرسیده شود چه می گویم !؟


"چطور به اندازه ی نفس هایشان به شما دروغ گفتند و شما تحمل کردید؟ "


نوشته شده در 88/04/04ساعت 18 توسط بی قلم| |

در عجبم ار این اخلاقیات و روحیات

.در عجب از اینکه:

چطور این همه تغییر و تحول در ساختار های اساسی فکری مردم جامعه ی ما شکل می گیرد؟

چطور با اتفاقات سمت و سوی تفکرات عوض می شود؟

چطور تابع احساسات تصمیم گرفته می شود؟

چطور درد های چند ین ساله طی چند روز پدیدار می شوند ؟

چطور در چند روز  همه ی آنها ناپدید می شوند؟

چطور گاهی خواستار آزادی مدنی می شوند ؟

چطور  فردایش تابع دموکراسی و قانون می شوند؟

چطور دین را دوست دارند ؟

 ولی فردایش  از دین بری می شوند؟

یک روز در خیابان ها فریاد می زنند و تابع احساسات قلیان شده اشان تا پای جان می روند

اما یک روز از اینکه در باب آزادی بیان با آنها همکلام می شوی به کلامت می خندند

  هشت سال طعم شیرینی را می چشد ولی شیرینی اش می زندش و هوس تغییر می کند

همه ی حوادث و اتفاقات سیاسی در کشور ما با این رفتار ها توجیه پذیرند!

 به نظر شما عجیب نیست؟

اما یک موضوع نه چندان  بی ربط


آزمایشی که  یک  رفتار شناس  روی میمون ها انجام داد :

پنج میمون را در محوطه ای حبس کردند . در این محوطه درختی بود که در بالای آن موز وجود داشت. در ابتدا هر کدام از میمون ها می خواستند بالای درخت بروند و موز ها را بردارند از بالای محوطه مقدار زیادی آب روی میمون ها ریخته می شد طوری که همه ی میمون ها خیس می شدند. در دفعات بعد هر کدام از میمون ها که قصد بالا رفتن از درخت را می کرد سایر میمون ها او را کتک می زدند و اجازه نمی دادند که از درخت بالا برود .به مرور زمان میمون ها را از قفس خارج می کردند و میمون جدید جایگزین می کردند در مرحله ای که هر پنج میمون قبلی از قفس خارج شده بودند و هیچ کدام از میمون های جدید چیزی ار ریخته شدن آب بعد از بالا رفتن از درخت نمی دانستند . باز هم دیده شد که هر گاه میمونی قصد می کرد از درخت بالا برود سایر میمون ها او را با کتک منع می کردند در حالی که دلیل این کار را نمی دانستند.



تصمیم بگیریم  یک بار برای عقیده ی مان تصمیم بگیریم  و نه تصمیم دیگران را بگیریم


نوشته شده در 88/04/01ساعت 15 توسط بی قلم| |

در قرآن می خوانیم:


الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم

نوشته شده در 88/03/30ساعت 23 توسط بی قلم| |

با یه فرض شروع می کنم.خودتون رو توی این موقعیت فرضی قرار بدین .شما توی یه شرکت کار می کنید که ده دوازده تا همکار دارین. کار شما با همکارای محترمتون هم هیچ ارتباطی نداره و از استقلال کاری و مسئولیت برخوردارید.حالا اگه تو ذهن شما این تصور باشه که "چند تا از این همکار ها دشمن خونی شما هستن و منتظرن تا زیر پای شما رو خالی بکنن" و با این تصور تمام ذهنیت های خودتون رو پرورش بدین چه اتفاقی در انتظار شماست؟

شما تمرکز کافی روی مسایل کاری و حتی شخصی خودتون نخواهید داشت و مدام در فکر توطئه ی اون افراد هستین .نتیجه این عدم تمرکز افت راندمان کاری شماست و مشکلات بیشمار در پی...

 این ربطش به موضوع چیه؟

حالا میگم

یه عمر داریم تو کشورمون هر بحثی رو به اونور مرزها گسیل می دیم و تمرکز رو از روی خودمون برمی داریم

آیا واقعا همه ی کشور های دنیا نشستن ببینن ما چیکار می کنیم؟

اگه جواب مثبت هست دلیل این تمرکز روی ایران چیه؟

موقعیت جغرافیایی و حیاتی ایران؟

مگه این همه کشور با موقعیت های حیاتی  توی دنیا نیست ؟

چرا اون کشور ها همچین مشکلاتی ندارن؟

دین اسلام؟

این همه کشور غربی و شرقی مسلمان هستن چرا همچین تمرکزی روی اون ها نیست؟

نخیر ! مشکل جای دیگه ست!

جای دیگه که نه!

مشکل همین جاست.

نوشته شده در 88/03/29ساعت 14 توسط بی قلم| |

اصولا دوست داشتن های ما آدم بزرگ ها هم مثل خودمون رنگ کهنه گی به خودش می گیره.شما هر چقدر هم جذاب باشید واسه دوست داشته شدن بازم خسته کننده میشید.این دست من و شما نیست. طبیعت آدم  ها همینه. اصولا اگه تا از عدم وجود چیزی یا کسی به خودمون نیایم زیر خاک هم به خودمون نمی یایم.

و اینه طبیعت  ما آدم ها !

  چه طبیعت کثیفی!

هر چی که راجع به عشق و دوست داشتن شنیدید و  یا مطرح شده فقط در مقابل هجر تعریف پذیره در صورتی که همچین کلمه های مزخرفی در مقابل وصال تاریخ مصرف داره و حتی از شیر پاستوریزه هم زود تر فاسد میشه.

میگی نه؟

امتحان کن!

نوشته شده در 88/03/27ساعت 14 توسط بی قلم| |
پشت این پنجره ها هیچی نیست جز یک هیچ بزرگ!

نوشته شده در 88/03/17ساعت 9 توسط بی قلم| |

می گفت: فقط یک سر سوزن شعور سیاسی لازم بود تا از مناظره ی موسوی  و احمدی نزاد( یا مخفف اسم ایشون الف و نون)راه خود را  انتخاب کنیم
گفتم: اگر عده ای نداشتند
گفت: باید در حماقت خود غوطه ور باشند و از آن به این سو و آن سو پرتاب کنند
گفتم: گناه سایرین چیست؟
گفت: جبر جغرافیایی و جبر فیزیکی
گفتم: دردی بدتر هم نفس بودن با همچین موجوداتی نیست
گفت: درد بدتر هم کلام شدن با آنها ست و شنیدن مغلطه های آنها, علیرغم اینکه سر کوفت شده اند و به شدت از حرف های خود پشیمانند مانند بچه های دو سه ساله لجبازی می کنند و دم از پیروزی عقایدشان می زنند
گفتم: گاهی پذیرفتن شکست یک پیروزیست
گفت: کسی که از عدم و نبود موارد حیاتی جهت تفکر انسانی و مدنی رنج می برد نمی تواند بپذیرد...(یعنی پذیرش ندارد)
.
.
.



ما محکوم شکنجه ئی مضاعف ایم:

این چنین زیستن
و این چنین
               در میان شما زیستن
                                             با شما زیستن
که به اشتباه دیری دوستارتان بوده ایم.


1-ضمیر شما اشاره به همان آنها دارد
2- شعر فوق از شاملوی عزیز هست که بنا به شرایط مکانی و زمانی تغییراتی رو به چشم دید
نوشته شده در 88/03/15ساعت 17 توسط بی قلم| |
سلام!


اینجا همه چیز خوب است و ما هم خوبیم !!!


اما تو باور مکن...

نوشته شده در 88/03/14ساعت 22 توسط بی قلم| |
باید که برگردی!

اصلاحات باید برگردد

جامعه امروز باید اصلاح شود

جامعه امروز ایران حاصل اصلاحات نافرجام و بی موقع است.

ضعف فرهنگی سال های گذشته به بی فرهنگی تبدیل شد.

کج هنجاری به بی هنجاری مبدل شد.

خاتمی که نشد اما اصلاحات باید برگردد

اصلاحات به  من بدهکار است

اصلاحات به آزادی بدهکار است.

او باید بیاید و برایمان معنی تازه بگوید...باید حرف های نگفته و نیمه تمام را بزند

او باید آزادی رو دوباره معنی کند

آزادی بی ولنگاری

آزادی با حجاب

آزادی با قلم

آزادی با حرف بی پرده

آزادی با جرات

آزادی عقل پسند

نه آزادی جوان پسند

نه آزادی دختر و پسر هورا کش و کف زن

ما کف زدن جیغ سوت و هورا زیاد دیدیم

ولی آزادی ندیدیم

...

اصلاحات باید برگردد

به حق خون به ناحق ریخته هم کلاسی هایم

باید که برگردد...

نوشته شده در 88/03/01ساعت 20 توسط بی قلم| |


سايت لينك باكس - بازديد خود را چند برابر کنيد