تبليغاتX
ژورنالیست بی قلم
چفیه
سلام

امروز بعد از حدود ۱۸ ماه می خوام راحت بنویسم راحت تر از همیشه...

من به کارخونه انسان سازی رفتم و برگشتم.نمی دونم چقدر تاثیر داشت من آدم شدم یا نه؟

اصلا باید می شدم یا نه؟

فقط حس می کنم هیچ چیزی با قبل از رفتنم عوض نشده.

چرا یه چیزایی عوض شده

 خودم حس می کنم خیلی شکسته شدم...از نظر فکری و شخصیتی هم خیلی بیشتر احساس کهنه

 گی بهم دست داده...

این از این..

از یه نفر هم باید یه تشکر مخصوص بکنم:

از پری دریایی که قبلا گفته بودم هم تشکر می کنم که تو این مدت همیشه کنارم بود و بودنش رو با همه وجود حس می کردم با اینکه نمی دیدمش اما وجودش ملموس بود هر چند که دیگه....

بگذریم...

راجع به تکاوری با جوراب پاریزین چیزی خاطرتون هست؟

اون مجموعه که تقریبا آماده هم هست به احترام یکی از دوستام(حیف که مهدی طرفدار سپاهانه) که توی اون مجموعه مشغول به فعالیته که من می خواستم به نقد و طنز بکشمش به صندوق خونه نوشته هام اضافه میشه...

اگه متن روان نیست دوباره می گم

به احترام دوستم مهدی که اونجا کار می کنه من اونجا رو به طنز و نقد نمی کشم با چاپ و نشر بلاگیه تکاوری با جوراب ...

می خواین دوباره بگم منظورم چیه؟

آها گرفتین دیگه...

خب خدا رو شکر

با زم بگذریم؟

می گذریم

از این به بعد قصد دارم خیلی بنویسم ...به اندازه یکسال ننوشتن و فکر نکردن می نویسم و فکر می کنم باید به خودم ثابت بکنم که همون آدم سابقم...به همه هم کار دارم به همه هم گیر می دم...از هیچی و هیچ کس هم نمی ترسم..سو سابقه یعنی چی؟کشک چی؟نفت چی؟برق چی؟گاز کی؟..

بسم الله...

راستی ...(هر کی گفت چفیه چی شد؟ یه جایزه داره)

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 9:41 بعد از ظهر توسط دستام با همکاری کی بورد |

ما.. هستی.. آلت...از
 

پای پیاده وسط راه خاکیه زندگی چه غلطی ها که نمی کنم!

غلط می کنم تو راه زندگیم به جاده خاکی بزنم!

زندگی می کنم به غلط تو جاده خاکی!

خاک به جاده زندگی غلطم می مالم!

....یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم(اینو من نگفتم نامجو گفت)...

چند وقته که نمی دونم چه مرگمه!!!

نمی تونم فکرم رو جمع کنم...اصلا فکری مونده؟

نمی تونم بنویسم!..هر چند که قبلا هم فکر می کردم می نویسم البته دوست هم داشتم...

..ای درد تو ام درمان...(اینم نامجو گفت)...

امروز تصمیم گرفتم بنویسم همین چرندیاتی که به ذهنم میرسه...هرچی بیاد می نویسم...

بی خود سانسوری...

نامجو سشوار می خواد...

اگه طرح کرخه عملی شده باشه الان اونجا جای منو بشدت خالی کردن...خب البته که غلط می کنن.

زیارت رو بچسب ...

...(اینجا هر چی فکر می کنید مناسبه تجسم کنید...چون من اینجا خلا ذهنی داشتم به شکل عجیب)

اینقدر دلم تنگ شده که نگو....

واسه تو نه هاااااااااااااااااااا

واسه خودم دلم تنگ شده دلم تنگ شده واسه افکار اتو شده ی خودم....

...الان نامجو میگه هستی از ما آلت خورده ما از هستی....

با بخش دومش موافقم برادر نامجوی عزیز....

داشتم می گفتم

چی می گفتم؟

آها دلم تنگ شده بود

نه؟؟؟

الان که فکر می کنم می بینم نه تنگ نشده....واسه هیچی...هیشکی  و سه تا نقطه

تا حالا شده اینطوری بشین؟؟؟

مثل من؟

میدونین اسم این نوع رفتار ذهنی چیه؟

من نمیدونم شما فکر کنید اسمش رو به من بگید...

...باید بدودم....

...بدوم...بدوم م م م م م م...و بدوم

بازم خوب شد که نامجو این وسط چند تا حرف حساب زد تا افکار در هم من زیاد شمایی که زیاد به بودنتون و خوندنتون اطمینان ندارم رو آزار نده....


این پست صرفا جهت یادآوری ایام نگاشته می شود و هیچ ارزش دیگری ندارد...


همش خاطره ست اینا...

چه می کنه این سه نقطه!!!

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 8:20 بعد از ظهر توسط دستام با همکاری کی بورد |

سه تا نقطه
 

زندگی مشکل نیست

                          مشکلات زندگی اند سه تا نقطه

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 11:38 بعد از ظهر توسط دستام با همکاری کی بورد |

بیماری
 

یه خیابون که بهتره توی مرکز شهر باشه...

یه دوربین فیلمبرداری...

یه میکروفن با یه آرم گنده که نشون میده میکروفن از کجا اومده...

دیگه چی؟

و یه خبرنگار یا همون گزارشگر با مزه که باید لکنت زبون داشته باشه و حتما یه حرفش بزنه...

حتی اگه قوه تصور قوی هم نداشته باشید حتما تونستید این فضا رو تو ذهنتون مجسم کنید.

حالا همه چیز آماده ی تهیه یه گزارشه...

با هم یه دیالوگ از یه گزارش رو مرور می کنیم...

......................

سلام

-سلام

شما توی انتخابات شرکت می کنید؟

-بله صد در صد

چرا؟

-چون یه وظیفه ملی و شرعیه و باید شرکت بکنیم

 .......................

این نوع مصاحبه رو تا حالا چند بار شنیدین؟

 تا حالا خودتون تو همچین شرایطی قرار گرفتین؟

  ((اگه قرار نگرفتین خودتون رو امروز تو این فضا قرار بدین و همین سوال های روتین رو از

    خودتون برسید و جواب بدین.))

 حالا این جواب ها چقدر با اصل فکر شما مطابقت داره؟

 میکروفن جدید ترین بیماری کشور ماست.

**علائم بیماری**

با دیدن میکروفن به سمت اون متمایل میشیم

برای رسیدن به اون از همه امکانات استفاده می کنیم(اعم از لگد،هل،...)

تمام موهای بدنمون سیخ میشه و احساس روشنفکری بهمون دست میده

در مقابل سوال های گزارشگر مثله یه موجود مسخ شده جملات دیکته شده توی رسانه ها رو تکرار

می کنیم.

همین....

 راستی شما دچار این بیماری نیستین؟


نظرتون راجع به عکس چیه؟

این  همت همون سردار جنگه...

آدم های بزرگ حتما" مقبره های بزرگ و آنچنانی ندارن

همینطور که

مقبره های بزرگ و آنچنانی حنما" آدم های بزرگ ندارن./


+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 4:51 بعد از ظهر توسط دستام با همکاری کی بورد |

هوا بس ناجوانمردانه سرد است
    سلام

بی زحمت اون درب رو پشت سرتون ببنديد چون هوا خيلي سرده ...از بس ناجوانمردانه هم گذشته..

يه مدته که کمتر افتخار اينو دارم که در خدمتتون باشم و از لنگه کفش ها بي نصيب موندم...

البته خودم زياد مقصر نيستم .

بگذريم

شنيدين که ميگن هوا بس ناجوانمردانه سرد است؟

اين همونه اما يه خورده ناجوانمردانه تر

اينقدر ناجوانمرد که دست خيلي ها رو کرد

اينقدر که پته ي خيلي ها رو رو برف ريخت

هوا سرد شد

فشار گاز کم شد

ترکمنستان پنج در صد گاز ورودي را بست

ما هم پنج تا به ترکيه نداديم

تا اينجا ير به ير

هوا سرد تر شد

فشار گاز کمتر شد

بازم سرد تر شد

گاز قطع شد

چراغ نفتي کمياب شد

کرسي ها راه اندازي شد

به عقب بر مي گرديم

...

پس خاک بر سر لوله هاي گاز که سر به هوان و هر جا دوست دارن ميرن.


ضمنا" اصلا" به این فکر نکنید که چرا سریال ساعت شنی داره آب میره...

این سریال مورد داره نباید اصلا" پخش بشه...مگه همچین چیزایی تو مملکت ما پیدا میشه؟ ما

که بهترین تماشاگرنماهای دنیا رو داریم دلتون میاد از این اراجیف پخش می کنید؟...حالا

مثلا" اگه طرف خونه ش رو اجاره میداد یه حرفی ولی ....

پس خیلی راحت به این فکر کنید که ما توبهترین نقطه دنیا داریم نفس می کشیم جایی که

 هیچ اتفاق زشتی دورو برمون نمی افته...البته اول خوب تمرکز کنید.

**خدایا واقعا" نمی دونم چطوری ازت تشکر کنم که منو اینجای زمینت پرت کردی پایین **


--------------------------------------------------------------------------------


 ضمنا" فکر نکنيد يادم رفته پاورقي رو بنويسم .نه يادم نرفته ولي اگه خدا بخواد قراره  که اين مجموعه روبه صورت مکتوب بدم خدمتتون ...قول ميدم اگه مکتوب شد به همه دوستان بلاگي يک جلد هديه بدم ولي اگه نشد و از تيغ سانسورچي ها عبور نکرد همينجا به طور کامل در خدمتتون هستم.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 8:19 بعد از ظهر توسط دستام با همکاری کی بورد |

تکاوری با جوراب پاریزین

 

"حیفه که وسط داستان باشی ولی پایانش نباشی" 


                        تکاوری با جوراب "پاریزین"                        

به زودی در همین مکان افتتاح می شود

مجموعه داستانهای کوتاه

پاورقی جدید ژورنالیست بی قلم


+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 10:38 قبل از ظهر توسط دستام با همکاری کی بورد |

وان دقیقه...
 

سينلام...

اول بگم که از عنوان این پست کسی حق برداشت سیاسی نداره...به من چه که هفته گذشته یه نفر گفته وان دقیقه؟؟

من از بچه گی دوست داشتم یه پست بزنم که اسمش وان دقیقه باشه..

اصلا" مگه وان دقیقه چه مشکلی داره؟

بگو دیگه!

وان که یعنی یک...

دقیقه هم که یعنی min...

پس مشکل کجاست؟

اصلا این همون گفتگوی تمدن هاست دیگه...ما برای راحت تر شدن گفتگوی تمدن ها زبانها رو با هم ادغام می کنیم و با هم گفتگو می کنیم...از این بهتر؟

مثلا اگه یه روز یه نفر بره دانشگاه کلمبیای ترکیه (..for ex)میگه ایکی min.

مشکلی هست؟


 

اما در مورد پست قبلی:

اول ممنون به خاطر اینکه گهگاهی سرکی به من می زنید و با لنگه کفش هاتون منو مورد نوازش قرار می دید.البته جسارت نشه نظر های شما خیلی باارزش تر از لنگه کفشه...ولی خب می تونه در حکم لنگه کفشی باشه که برای دعوت به سکوت پرتاب میشه...

نکته پست قبلی این بود که  فرق بزرگتر ها و كوچيكتر ها اينه كه بچه ها به چيزايي دست مي زنن كه نبايد دست بزنن يعني اول دست ميزنن و بعد ميفهمن كه نبايد دست ميزدن يعني آگاهي بعد از عمل حاصل شده ولي بزرگتر ها به چيزايي كه نبايد دست بزنن دست ميزنن يعني با آگاهي دست به اشتباه ميزنن...همينطور در مورد بقيه موارد هم ميشه تفسير كرد...نميدونم چند نفر به منظورم پي بردن ولي من واسه اون يه نفري كه احيانا" متوجه منظور من نشد گفتم...

چقدر حرف زدم من...


راستي ربط وان دقيقه به اين پست چي بود؟

اين پست فقط دو لنگه كفش مي خواهد


 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 10:30 قبل از ظهر توسط دستام با همکاری کی بورد |

بزرگتر ها
 

 الف مروز می خوام بدونم چرا به بعضی ها میگن بزرگتر ها و به بعضی ها میگن بچه...

اول باید ببینیم بچه ها وبزرگتر ها چیکار میکنن .


بچه ها به چیز هایی دست میزنن که نباید دست بزنن

اما بزرگتر ها به به چیزهایی که نباید دست بزنن دست میزنن

 

بچه ها چیزهایی رو می خورن که نباید بخورن

اما بزرگتر ها چیزایی رو که نباید بخورن می خورن

 

بچه ها چیزایی رو دوست دارن که نباید داشته باشن

اما بزرگتر ها چیزایی رو  که ندارن دوست دارن 

 

بچه ها معمولا پاشو نو توی کفش بزرگترشون می کنن

ولی بزرگتر ها معمولا کفش کوچیک تر ها رو پاشون می کنن

 

بچه ها معمولا جایی که نباید کار خرابی می کنن

اما بزرگتر ها معمولا کار خرابی می کنن

 

بچه ها هیچ وقت نمی گن دوستت دارم

بزرگتر ها معمولا زیاد میگن دوستت دارم.

 

تا همینجا کافیه...اگه ادامه بدم گند کار بالا میاد...ضمنا" اگه کسی متوجه منظور اراجیف بنده نشد متن رو دوباره بخونه...


"اما دو سوال "....جواب بدین و جایزه بگیرین!!!!

شما جز بزرگتر ها هستید یا بچه ها؟

از دو مورد اول چی گرفتید؟

اینبار حتما" جایزه هم میدم....


+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 12:56 بعد از ظهر توسط دستام با همکاری کی بورد |

با شما هستم
با شما هستم!!!
با شما هستم!!!!
با خود شما..!!!.مگر چشمتان نمی بیند..؟؟؟
مگر گوشتان نمی شنود؟؟؟
با شما هستم...با شما كه نمی بینی و نمی شنوی...
با شما كه غیر از خود نمی بینی و غیر صدای خود نمی شنوی..
صدای خرد شدن استخوان هایم را همه شنیدند ...
شما نه؟؟؟
چرا شما همه نیستید؟؟؟
با شما هستم...خود  خود  خود شما!
+ نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 1:6 بعد از ظهر توسط دستام با همکاری کی بورد |

تا اطلاع ثانوي
 

بدرود!

بدرود!

رقصان مي گذرم از آستانه اجبار

شادمانه و شاكر.


بعلت تعميرات داخلي و ورود اينجانب به كارخانه انسان سازي تا اطلاع ثانوي از چرنديات اينجانب در امان خواهيد بود.

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 11:59 قبل از ظهر توسط دستام با همکاری کی بورد |

ترس


من زندگي را دوست دارم ولي از زندگي دوباره مي ترسم! دين را دوست دارم ولي از کشيش ها مي



ترسم! قانون را دوست دارم ولي از پاسبان ها مي ترسم! عشق را دوست دارم ولي از زن ها مي


ترسم! کودکان را دوست دارم ولي از آيينه مي ترسم! سلام را دوست دارم ولي از زبانم مي ترسم !



من مي ترسم




, پس هستم ! اين چنين ميگذرد روز و روزگار من! من روز را دوست دارم ولي از روزگار


می ترسم !


+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 12:21 بعد از ظهر توسط دستام با همکاری کی بورد |

دست انداز
 

دست انداز ها چند دسته اند...

-چند دسته اند؟

یه سری(با لهجه خونده بشه قابل توجه محسن)از دست انداز ها کوچیکن و اصلا احساس نمی شن فقط هستن که باشن ولی خب هستن دیگه...البته بعضی وقت خیلی مفیدن و می تونن ما رو از خواب بیدار کنن...

اما یه دسته از دست انداز ها بزرگن نه خیلی بزرگ ولی می تونن خیلی ها رو  به چالش بکشونن البته باید حواسمون باشه کی(چه کسی) تو کدوم دست انداز می افته و چطور می افته...

شما وقتی توی جاده با سرعت تمام در حال حرکتی اگه با این دست انداز بالایی برخورد کنی احتمال داره چپ کنی شاید هم بری توی خاکی...اما اگه سرعتت کمتر باشه می تونی ازش فرار کنی.

دست انداز های بزرگ هم که جای خود دارن ...حتی اگه با سرعت کم هم بهشون برسیم ما رو دچار زحمت میکنن چه برسه به اینکه سرعت داشته باشیم...

نه اشتباه نکنید متن بالا یه تیزر از راهنمایی رو رانندگی نبود...

همه ما توی جاده زندگی با ماشین هامون در حرکتیم...

پیچ های تند

گردنه

سراشیبی

جاده در دست احداث است

جاده در دست تعمیر است

پل

خطر مرگ

محل عبور حیوانات(خیلی مهم)

نور بالا

بوق

ترمز

تصادف

و دست انداز...

واسه همه اینا میشه یه تعبیر توی زندگی پیدا کرد و من امروز در مورد دست انداز گفتم...

دست اندازی که می تونه ما رو کشتن بده و دست انداز ی که میتونه ما رو بیدار کنه...


پیام خصوصی

تو کوچکترین دست انداز زندگی من بودی ولی حیف که توی پر سرعت ترین لحظه زندگیم به من رسیدی

 


نکته اخلاقی

مواظب باشید پشت ماشین خوابتون نبره (تا دیگه نیاز یه دست انداز های کوچولو نداشته باشید)

با سرعت مطمئنه حرکت کنید

به علائم راهنمایی رو رانندگی توجه کنید

مخصوصا این:"راه باز و وسوسه انگیز است تند نرانید"


 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 12:1 بعد از ظهر توسط دستام با همکاری کی بورد |

آخرین
آخرین

تا حالا فکر کردین ما آدم ها چقدر به این کلمه علاقه داریم؟

زیاد فکر نکنید خودم میگم

تا حالا شده توی آخرین روز ثبت نام واسه یه چیزی ثبت نام کنید؟

مطمئنا جواب خیلی ها مثبته مثلا توی کنکور ۷۰ درصد داوطلب ها توی آخرین روزها ثبت نام میکنن.

این موضوع به همین جا ختم نمیشه خیلی جاهای دیگه هم همین اتفاق می افته مثلا همین امتحان های پایان ترم که الان خیلی ها در گیر اون هستن معمولا تا آخرین لحظات جزوه ها وکتاب ها حتی تهیه هم نشده چه برسه به اینکه خونده شده باشه دیگه الان یقین دارم که شما هم با من موافقید.اما خب اگه می خواین بحث رو بازتر میکنیم و میبینیم که این قضیه خیلی جاهای دیگه هم دیده میشه مثلا ما آدم ها وقتی کسی رو دوست داریم و بهش علاقه داریم سعی میکنیم این قضیه رو به طرف نگیم تا یه موقع که بفهمیم که آخرین فرصته و اگه بهش نگیم دیگه هیچ وقت نمی تونیم بهش بگیم اصلا این قضیه از بچه گی با ما هست از اونجا که همیشه بعد از برگشتن از مهمونی مشق های مدرسه رو می نوشتیم و یا اینکه یه زمانی که خورده کوچیکتر بودیم و از لاستیکی استفاده می کردیم زمانی که متوجه میشدیم زمان تعویضه از فرصت استفاده میکردیم و حسابی خودمون رو خالی میکردیم (نگو چقدر بی ادبه)

اما شاید ملموس ترین مثالی که بتونم بزنم اینه که تا حالا سابقه داشته قبض تلفن مخصوصا موبایل رو توی روز های اولیه پرداخت کنید؟معمولا وقتی قبض رو میگیریم اولین قسمتی که نظرمون رو جلب میکنه مهلت پرداخته که دوست داریم اون روز هیچ وقت نرسه.

دیگه الان مطمئن شدم که قبول کردین که حرف من درسته(حالا اگه قبول نکردین بگین تا به صورت خصوصی در این مورد با شما صحبت کنم و شما رو متقاعد کنم)

اگه تا حالا با من موافقی اینجا رو بخون

در راستای  علاقه شدید به این کلمه معمولا در جواب این سوال که اگه امروز آخرین روز زندگی شما باشه چه کار هایی میکنید ؟معمولا از دیدگاه انسانهای فرشته صفت جواب سوال رو میدیم.کاش هر روز آخرین روز زندگی ما بود ...

یه خورده نصیحت

/فکر کنید هر روز جدید آخرین روز زندگی قدیمیه شماست لطفا سعی کنید دل کسی رو نشکنید/


پری دریایی

همیشه توی قصه های بچه گیم وقتی شخصیت محبوب من توی مسیر داستان به مشکل برمی خورد و دستش از همه جا کوتاه بود منتظر اومدن پری دریایی بودم منتظر بودم تا یه پری دریایی بیاد و همه مشکل های شخصیت محبوب من رو حل کنه حتی اگه حل نمی کنه سنگ صبورش بشه...اگه هم نمی اومد خودم آخر داستان رو توی صفحه آخر کتاب می نوشتم و پری دریایی رو می آوردم...

پری دریایی من اومده...ولی تا آخر عمرم نمی بینمش


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 10:11 بعد از ظهر توسط دستام با همکاری کی بورد |

من؟
 

 بعضی وقت ها بعضی چیزا بعضی جاهای آدم رو بدجوری می سوزونه...

حالا دیگه اینکه" بعضی چیزا" چیه و بعضی" جا ها کجاست " ...بمونه واسه بعد


اینقدر سوژه دارم که نمی دونم کدوم رو بنویسم ...

ولی یه ابر اتفاق داره توی زندگی من میفته که اگه بیافته خیلی چیزا عوض میشه حتی زاویه دید من...


ضمنا من یه عذر خواهی به ساناز خانم بدهکارم چون یه خورده دیر پست مربوط به اون بازی رو زدم...

ضمنا مرسی به خاطر اینکه منو به بازی دعوت کردین...در مورد ایمان هم فکر کنم که با شنیدن " احضار روح "منو بشناسه...

اما من...

  1. من فکر می کنم شناخت من از خودم اندازه یه کتابه(کتاب کوچولو) ولی خب همه اون مطالب رو نمی تونم اینجا بگم چون یه خورده بحث ناموسی میشه ضمنا حیف که نمیشه دروغ گفت...راستی من چند وقت پیش توی  کلوب  متولدین آبان یه بحث به اسم"یه انتقاد از خودم به خودم" توی یه تاپیک گذاشتم که نسبتا نتیجه خوبی داشت و من انتقاد های اعضای اون کلوب رو نسبت به خودم برای معرفی خودم اینجا میزارم...
  2.  
    يه کوچولو زبان تندي داره که اينم از خصوصيات آبانيهاست
    انگاري يه خرده زود عصباني ميشه
     
  3. زود قصاوت ميکنه
  4. يه کم خشکه همين و بس
  5. كمي مغرور 
  6. کمی زود نتیجه گیری میکنن و می خوان زود به نتیجه برسن
  7. این موارد بالا نظر بقیه بود اما نظر خودم اینه که من مغرور /حساس/ احساساتی/ برون و درون گرا همراه با هم/
  8. فکر میکنم کافی باشه دیگه ...ضمنا همه میدونن استقلالی و فوتبالی هم هستم و البته عاشق سینما(در حد یه بیننده ) و موسیقی(خصوصا سه تار علی الخصوص آهنگ نوبهار آرزو)
  9. و خیلی موارد دیگه که از گفتن آنها به دلیل مسائل امنیتی  معذورم...

در کل من خوبم...شما چطوری؟


اگه از دوستای محترم کسی دعوت نامه کلوب رو خواست بگه تا واسش بفرستم///


فیلم اعدام صدام


+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 10:39 بعد از ظهر توسط دستام با همکاری کی بورد |

گفتگوی خیالی با آقای...

خبر نگار:سلام آقای ...

آقای ...:سلام جانم

خبر نگار:وقت به خیر

آقای ...:زودتر سوال هاتونو بپرسین که وقت ندارم جانم

خبر نگار:چشم آقای ...

خبر نگار:این درسته که انشاا..از سال آینده در کشور سوپر تورم خواهیم داشت؟

آقای ...:نخیر باتوجه به دستیابی به چرخه سوخت هسته ای و از همه مهمتر تولد رویانای عزیز از سال آینده شاهد رشد و باروری ایران عزیز خواهیم بود

خبر نگار:پس شما همین جا اعلام می کنید که توی صندوق ذخیره ارزی هنوز هم پول هست؟

آقای ...:بله فکر میکنم باشه..

خبر نگار:آقای ...شما قبول دارید که فساد گوش تا گوش جامعه ما رو فرا گرفته؟

آقای ...:به هیچ وجه...شما چرا این حرف رو می زنین؟؟مگه نمی بینین که مهندسین و دانشمندان ما به چه مدارجی رسیدن...مگه شما نمی بینی که همین دانشمندان جوان که از همین مرزو بوم هستن یه گوسفند با کلاس به اسم رویانا به جامعه عظیم گوسفند های ما اضافه کردن..

خبر نگار:آقای ...سوال ما ربطی به علم و دانشمندان نداشت...ما در مورد قسمت بزرگ جامعه داریم صحبت می کنیم نه استثنا ها....

آقای ...:سوال بعدی

خبر نگار:آقای ...شما در مورد آمار زنان خیابانی و دختران فراری چی میدونید؟

آقای ...:نداریم و اگر هم داشتیم با توجه به بومی کردن انرژی هسته ای می دونستیم باهاشون چیکار کنیم(یه لبخند ملیح در این لحظه روی لب آقای ...دیده میشه)

خبر نگار:نظر شما راجع به آزادی چیه؟

آقای ...:استادیوم بزرگی که در غرب تهرانه و به تازگی هم چمنش توسط عناصر بیگانه ترمیم و تقویت شده

خبر نگار:نه منظورمون اون آزادی نبود؟منظورمون آزادی بیان و مطبوعات بود.

آقای ...:در این مورد با آقای ...سابق صحبت کنید

خبر نگار:آقای ...چند روز پیش فدراسیون جهانی فوتبال فیفا ایران رو از فوتبال در سطح بین المللی محروم کرد و عضویت ایران رو به حالت تعلیق در آورد ...نظر شما راجع به این موضوع چیه؟

آقای ...:مهم نیست...بعد از بومی کردن انرژی هسته ای انشا ا.. فیفا رو هم بومی میکنیم و خودمون جام جهانی برگزار میکنیم و حتی قهرمان میشیم تا مشت محکمی به دهن استکبار جهانی زده باشیم.

خبر نگار:خب آقای ...ما سوال های زیادی داشتیم ولی به علت کمبود وقت اونا رو به زمان دیگه ای موکول میکنیم.

آقای ...:خواهش میکنم...فقط واسه بنده جالبه که شما اینبار در مورد انرژی هسته ای سوالی نپرسیدی؟

خبر نگار:آقای ...اون که حق مسلم ماست و دیگه سوال نداره

آقای ...:موفق باشی پسرم(در این لحظه آقای ...دستش را بالا برد... تقریبا شبیه به حرکت دالی و با لبخندی بر لب جلسه را ترک کرد)

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 11:35 قبل از ظهر توسط دستام با همکاری کی بورد |