!...چه بی تابانه
۱۵ روز گذشت. خیلی زود ولی هنوز از تو عبور میکنم چنان که تندری از شب. می درخشم و فرو میریزم. شاملو نمی دونم چرا اینجوری شد.من داشتم همه چیزو فراموش می کردم........... ولی نشد دیگه.......... هنوزم می خوام تا ابد مال خودم باشم.............. دوست دارم با خودم تنها باشم. چند وقته دیگه دورو ور خودم یه همنوع نمی بینم. ۲تا دلیل بیشتر نداره: ۱)یا من انسان نیستم ۲)یا اینایکه دورو ور من هستن.... اصلا دلیل این وبلاگ همینه. شاید........ ضمنا از غریبه -اسیه -مژده و یویو تشکر میکنم. بازم از این کارا بکنید.............. . بعضی وقتا یه سیلی بیجا میتونه هر کسی رو از پا دربیاره......... نمیدونم تا حالا تجربه کردین یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من که تجربه کردم درست همون موقعی که فکر میردم همه چیز ....... ولی خب اینا به من مربوط نیست اون کسی که داره پازلو میچینه میدونه چیکار کنه.....اره چند وقته که دیگه دوست ندارم درسم تموم بشه.....اصلا با ولع نفس میکشم اره ....دیگه تویه اراک با ولع نفس میکشم اخه...............................................................................................
امروز
نوشته شده در 84/11/26ساعت
14 توسط بی قلم| |
قرار نبود اینجوری شروع بشه......ولی شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نوشته شده در 84/11/18ساعت
14 توسط بی قلم| |



