ژورنالیست بی قلم
!...چه بی تابانه
بدرود! بدرود! رقصان مي گذرم از آستانه اجبار شادمانه و شاكر.
بعلت تعميرات داخلي و ورود اينجانب به كارخانه انسان سازي تا اطلاع ثانوي از چرنديات اينجانب در امان خواهيد بود. من زندگي را دوست دارم ولي از زندگي دوباره مي ترسم! دين را دوست دارم ولي از کشيش ها مي ترسم! قانون را دوست دارم ولي از پاسبان ها مي ترسم! عشق را دوست دارم ولي از زن ها مي ترسم! کودکان را دوست دارم ولي از آيينه مي ترسم! سلام را دوست دارم ولي از زبانم مي ترسم ! من مي ترسم , پس هستم ! اين چنين ميگذرد روز و روزگار من! من روز را دوست دارم ولي از روزگار می ترسم !
نوشته شده در 86/01/30ساعت
11 توسط بی قلم| |
نوشته شده در 86/01/14ساعت
12 توسط بی قلم| |


