!...چه بی تابانه
پای پیاده وسط راه خاکیه زندگی چه غلطی ها که نمی کنم! غلط می کنم تو راه زندگیم به جاده خاکی بزنم! زندگی می کنم به غلط تو جاده خاکی! خاک به جاده زندگی غلطم می مالم! ....یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم(اینو من نگفتم نامجو گفت)... چند وقته که نمی دونم چه مرگمه!!! نمی تونم فکرم رو جمع کنم...اصلا فکری مونده؟ نمی تونم بنویسم!..هر چند که قبلا هم فکر می کردم می نویسم البته دوست هم داشتم... ..ای درد تو ام درمان...(اینم نامجو گفت)... امروز تصمیم گرفتم بنویسم همین چرندیاتی که به ذهنم میرسه...هرچی بیاد می نویسم... بی خود سانسوری... نامجو سشوار می خواد... اگه طرح کرخه عملی شده باشه الان اونجا جای منو بشدت خالی کردن...خب البته که غلط می کنن. زیارت رو بچسب ... ...(اینجا هر چی فکر می کنید مناسبه تجسم کنید...چون من اینجا خلا ذهنی داشتم به شکل عجیب) اینقدر دلم تنگ شده که نگو.... واسه تو نه هاااااااااااااااااااا واسه خودم دلم تنگ شده دلم تنگ شده واسه افکار اتو شده ی خودم.... ...الان نامجو میگه هستی از ما آلت خورده ما از هستی.... با بخش دومش موافقم برادر نامجوی عزیز.... داشتم می گفتم چی می گفتم؟ آها دلم تنگ شده بود نه؟؟؟ الان که فکر می کنم می بینم نه تنگ نشده....واسه هیچی...هیشکی و سه تا نقطه تا حالا شده اینطوری بشین؟؟؟ مثل من؟ میدونین اسم این نوع رفتار ذهنی چیه؟ من نمیدونم شما فکر کنید اسمش رو به من بگید... ...باید بدودم.... ...بدوم...بدوم م م م م م م...و بدوم بازم خوب شد که نامجو این وسط چند تا حرف حساب زد تا افکار در هم من زیاد شمایی که زیاد به بودنتون و خوندنتون اطمینان ندارم رو آزار نده....
این پست صرفا جهت یادآوری ایام نگاشته می شود و هیچ ارزش دیگری ندارد...
همش خاطره ست اینا... چه می کنه این سه نقطه!!!
نوشته شده در 87/04/10ساعت
20 توسط بی قلم| |


