!...چه بی تابانه
یادم میاد وقتی كه خیلی بچه تر از این بودم همیشه
واسه رسیدن محرم روزشمار می كردم.شاید اون موقع فقط صرف دیدن چیزایی كه
هیچ موقع دیگه نمی دیدم منو جذب این ایام می كرد.دیدن دسته های عزاداری و
تعزیه خونی و از هم مهمتر رفتن به تكیه هایی كه توی خونه های قدیمی برپا
میشد.ولی این جذابیت ها فقط مخصوص همون سنین بود.به مرور زمان با بزرگ تر
شدن دنبال نیازهای جدیدتری رفتم.دنبال دلیل می گشتم.دیگه جذابیت های سابق
منو جذب نمی كرد...
اپیزود دوم
15 یا 16 ساله بودم
دقیقا قبل از ایام محرم به خاطر یه مشكل توی بیمارستان بستری شدم.اول توی
بیمارستان همه از اینكه مشكل خاصی نیست حرف می زدن ولی درست نیمه های شب
بود كه رفت و آمد پرستار ها رو بالای سرم حس می كردم .حرف هاشونو درست نمی
شنیدم ولی فقط میشنیدم كه می گفتن باید عمل بشه.صبح دكتر اومد و قرار شد
عمل بشم.تشخیص دكتر ها با دیشب 180 درجه عوض شده بود .یه بیماری كه شاید
شانس زنده موندن بعد از عمل 10 درصد بود و اگه عمل نمی كردم هم شانس زیادی
واسه زندگی سالم نداشتم.علائم بیماری ساعت به ساعت زیاد می شد.یادم میاد
وقتی كه دیگه قرار بود آماده عمل بشم مادرم اومد بالای سرم .همینطور كه
گریه می كرد می گفت نذر كردم اگه خوب بشی هر سال سیاه امام حسین رو بپوشی
و توی دسته های سینه زنی سینه بزنی .منم خندیدم و گفتم چشم....(ادامه این
اپیزود رو نمی گم چون حس می كنم شاید باعث تحریف افكار یا ریا بشه) و من
خوب شدم البته بدون عمل
اپیزود سوم
ساعت سه بامداد
یه
صدای مهیب و یه زلزله كه قدرتش به حدی بود كه قدرت تفكر و تعقل رو از هر
كسی می گرفت.یادم میاد اون موقع صدایی كه از اهل خونه می شنیدم شباهتی با
هیچ كلمه ای نداشت چیزی شبیه حرف زدن بچه هایی كه هنوز زبون باز نكرده
بودن .آره درست حدس زدین شاید 99 درصد مردم زبونشون بند اومده بود.تمام
دیوار های خونه و لوازم به شكل عجیبی به سمت همدیگه حركت می كردن و به
نوعی نشون می دادن كه باید بیافتن.شیشه ها یكی یكی خورد میشدن.من فقط داد
میزدم با همه وجودم داد میزدم.و فقط به این فكر می كردم كه پشت سر من كسی
نباشه و همه به درب خروجی برسن.وقتی به بیرون خونه رسیدم دیدم برادر و
خواهر كوچولوم رو توی بغلم گرفتم و پدر مادرم هم جلوم ایستادن.خیالم راحت
شد ولی یه لحظه اشك توی چشمام پیچید یاد فریادم افتادم من فریاد میزدم" یا
اباالفضل " فریادی كه بهم قدرت داد
مددی كه دستم رو گرفت
همه همسایه ها وقتی اومدن بیرون فقط سراغ كسی می گشتن كه این ندا رو توی كوچه پیچونده بود...
حالا ديگه دنبال بهانه و جذابيت واسه روز شمار نيستم
دستت رو بلند كن و ازش كمك بخواه
هر جا كه هستی
هر كسی كه هستی
هر چیزی كه می خوای
فقط بخواه
یار ما بنده نوازه
اپیزود اول
یا اباالفضل
نوشته شده در 87/10/11ساعت
19 توسط بی قلم| |


