!...چه بی تابانه
یکی دو روز قبل از عید زنگ می زد : - بی معرفت چرا دیگه زنگ نمی زنی؟ - داداشی چند تا سوال داشتم؟ - یه کار کوچولو داشتم باهات من میدونستم که اینا بهانه بود. همیشه همین موقع ها زنگ می زد. دلش می گرفت .نمی دونست که منم طاقت ندارم این دل گرفتن هاشو ببینم.و گرنه یادم نرفته بود که عرفان هم هست. عرفان کنار چند ده تا دختر و پسر مثل خودش توی یه آسایشگاه زندگی می کرد. طعم عید و تو خانواده نچشیده بود. می پرسید : بابا ها وقتی عید میشه بچه هاشون رو می بوسن؟ بعد خودش جواب میداد اگه من بابا داشتم نمی زاشتم بوسم بکنه چون من مرد شدم دیگه. می گفت : ولی میزاشتم مامان بوسم بکنه چون اشکال نداره ...مامانه دیگه مگه عرفان می دونست مامان چجوریه؟ می گفت:راستی مامان ها مهربونن؟ ... همیشه هزاران هزار سوال داشت. شاید شنیدن و دیدن این سوال ها و وضعیت ها یکی از سخت ترین عذاب های دنیا باشه. بچه هایی که هنوز طعم محبت مادر رو نچشیدن چطور می تونن عید رو تجسم بکنن و مثل همه ی بچه های دنیا به دنیای اطراف عید ذوق بکنن. وقتی هنوز گرمی دست مادر رو حس نکرده چطور با خرید شب عید کیف بکنه؟ عرفان می گفت: لحظه ی تحویل سال که میشه یه خانم مربی که به خاطر شیفت اونجا مونده و ثانیه شماری می کنه واسه تعویض شیفت کنار ما میشینه و یه سفره هم واسمون می ندازن. بعد بهمون میگن لباس های تمیزتون رو بپوشید. و آماده بشد و بدون سرو صدا کنار سفره بشینید آغاز سال نو (( یا مقلب القلوب ....)) به جای اینکه آغوش مادر باز باشه واسه این بچه ها خودشون واسه خودشون آغوش باز می کنن . به هم دیگه عیدی میدن و ... یه صدای فریاد گونه توی آسایشگاه می پیچه -- خب کافیه دیگه لباس هاتون رو تا کثیف نشده عوض بکنید. به همین سادگی عید برای بچه ها تموم شد . هرچند که اصلا شروع نشده بود. پی نوشت: عرفان یکی از بچه های یه آسایشگاه بود که خیلی اتفاقی به من برخورد و مدت خیلی زیادی با من دوست بود. این عرفان نماد عرفان و عرفان هاست.

سلام "هشت و هشت"
صدای رادیوی تاکسی هم مثل سوهان روی اعصابم بود .راننده در حالی که با مسافر جلویی که یه خانم بود صحبت می کرد سرش رو یه خرده خم کرد و جلوی پای یه مسافر بوق زد.
مسافر با صدای بلند گفت: انقلاب؟
ماشین یه خرده جلوتر از پای مسافر ایستاد. مسافر که یه آقای 30 و شاید 35 ساله بود سوار شد. چون زیاد اهل فضولی نیستم اصلا به چهره مسافری که کنار دستم نشسته بود و تازه سوار شده بود نگاه نکردم. نزدیکای میدون مرد کنار دستی من یه 500 تومنی به راننده داد و راننده هم یه 200 تومنی بهش پس داد. رادیو داشت از گل و بلبل و حرف می زد و می گفت ما ایرانی ها مهربون ترین آدم های دنیا هستیم. مجری زن و مرد اینقدر توی تلطیف فضا زیاده روی می کردن که گاهی حس می کردی توی مدینه فاضله زندگی می کنی...
یهو مرد بغل دستی من گفت: آقا من پیاده میشم
انگار که یه خرده از مقصدش فاصله گرفته بود
راننده در حالی که با سیبیل هاش بازی می کرد و توی عالم خودش بود .یهو متوجه شد
گفت :اجازه بده الان همین کنار نگه می دارم
مرد کناری من یه دویستی به راننده داد
راننده گفت: کرایه سیصد تومنه داداش!
مرد دستش رو توی جیبش کرد و یه صدی به راننده داد و پیاده شد.
من گفتم: آقای راننده ایشون کرایه داده بود
گفت: آره میدونم این بدبخت معتاد حواس نداره که. بزار پولش رو ازش بگیرم که نتونه بره مواد بخره.
خانم جلویی هم گفت: ایشالا که زودتر جنازه شو توی کانال آب پیدا بکنن...همینطور داشت ادامه میداد و حرف می زد.و از تجربیات بصری خودش تو این زمینه می گفت.
تحت تاثیر اینهمه انسان دوستی و محبت قرار گرفته بودم.دستم رو روی شونه راننده زدم یعنی پیاده میشم .
پول رو پرت کردم جلوی ماشین ...
همون لحظه گوشم آمادگی شنیدن هر نوع حرف مربوط و نا مربوطی رو داشت.
سعی کردم نشنوم.
از ماشین پیاده شدم ولی همه ی فکرم توی ماشین بود و حرف های مجری رادیو تو سرم می خورد...
به نظر شما حال کی از همه بدتر بود؟
خدا حافظ "هفت و هشت"
نوشته شده در 87/12/30ساعت
8 توسط بی قلم| |
اونروز حالم زیاد خوب نبود.
نوشته شده در 87/12/13ساعت
19 توسط بی قلم| |

