تبليغاتX
ژورنالیست بی قلم
ژورنالیست بی قلم

!...چه بی تابانه

بودن و شرط بودن!

قدرت عشق و عشق قدرت!

سرعت و عشق سرعت!

تو محور شرارت

تو منبع کثافت

ژیان و عشق سرعت ؟

مسکن رنج و درد به صورت قرص و گرد

شام و نهار نداریم !

جاش می خوریم کیک زرد!

انتخاب های تستی!!!

ازدواج های قسطی

باتوم و گاز خردل

اصلاحات و موج سبز

افسرده و بی رمق

دوزار ته گنجه بود!

فرستادیم فلسطین

کارت های سوخت و بنزین

صدا سیمای میلی

موفقیت تضمینی؟

موزیک زیر زمینی !

غیرت سیب زمینی

دو تا چایی تو سینی

صادرات تضمینی

توسعه سبک چینی

قدرت سبک هندی

دموکراسی دینی

جراحی های بینی

صدا سیمای میلی

پیتزای کله قندی

همین !


 این شعر یکی از کارهای کیوسکه که دست کاری شده .



نوشته شده در 88/04/26ساعت 13 توسط بی قلم|
دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جوونور کامل کیه؟
واسطه نیار به عزتت خمارم
حوصله هیچ کسی رو ندارم
کفر نمیگم سوال دام
یک تریلی محال دارم
تازه داره حالیم می شه چیکارم
میچرخم و میچرخونم سیارم
تازه دیدم حرف حسابت منم

طلای نابت منم

تازه دیدم که دل دارم بستمش
راه دیدم نرفته بود رفتمش
جوانه نشکفته را رستمش
ویروس که بود حالیش نبود هستمش
جواب زنده بودنم مرگ نبود! جون شما بود؟
مردن من مردن یک برگ نبود! تو رو به خدا بود؟
اون همه افسانه و افسون ولش؟!!
این دل پر خون ولش؟!!
دلهره گم کردن گدار مارون ولش؟!
تماشای پرنده ها بالای کارون ولش؟!
خیابونا , سوت زدنا , شپ شپ بارون ولش؟!
دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جوونور کامل کیه؟
گفتی بیا زندگی خیلی زیباست ! دویدم
چشم فرستادی برام
تا ببینم
که دیدم
پرسیدم این آتش بازی تو آسمون معناش چیه ؟
کنار این جوی روون نعناش چیه؟
این همه راز
این همه رمز
این همه سر و اسرار معماست؟
آوردی حیرونم کنی که چی بشه ؟ نه والله!
مات و پریشونم کنی که چی بشه ؟ نه بالله
پریشئنت نبودم ؟
من
حیرونت نبودم؟!
تازه داشتم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه!
اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه!
گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه!
انجیر میخواد دنیا بیاد آهن و فسفرش کمه!
چشمای من آهن انجیر شدن!
حلقه ای از حلقه زنجیر شدن!
عمو زنجیر باف زنجیرتو بنازم
چشم من و انجیر تو بنازم!
دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جوونور کامل کیه؟
نوشته شده در 88/04/17ساعت 13 توسط بی قلم| |


من کجا خوابم برد؟

شما نمی دونی من کجا خوابم برد؟

من اشتباهی سوار شدم

شایدم اشتباهی پیاده نشدم

من اینجا رو نمی شناسم

من اینا رو نمی شناسم

آقای راننده !!!

با شمام!

صدامو نمی شنوی

میگم واستا من باید پیاده بشم

من اشتباه سوار شدم

چرا کسی صدامو نمی شنوه؟

یعنی شما ها هم صدامو نمی شنوید؟

من اینجا هیچ کاری ندارم

من شما ها رو نمی شناسم

من باید پیاده بشم!

نوشته شده در 88/04/15ساعت 18 توسط بی قلم|
من می خواهم برگردم به کودکی !

قول می دم که پامو از خونه بیرون نزارم ،

                              

سایمو دنبال نکنم ،

تلخ تلخم ؛ مثل یه خارَک سبز ،

سردمه و می دونم هیچ زمانی دیگه خرما نمیشم .

چه غریبم روی این شاخۀ سرخ

من می خوام برگردم به کودکی

نمیشه!

نمیشه!

نمیشه!

                                              " حسین پناهی"

نوشته شده در 88/04/15ساعت 17 توسط بی قلم|
غباری از دود در کنار سر درد همدم دائمی  ذهنی یائسه است. ذهنی که امید را دیگر لمس نمی کند و نمی بیند. قلم های شکسته , تفکر های سرکوب و من کوب شده . این ذهن دیگر توان تفکر و تجسم ندارد. متوجه عمق مفهوم کلمه یائسه می شوم زمانی که فکرم را عاجز می بینم و هزاران بار به خاطر خلق این کلمه از خدایی که با او هم رابطه ای صمیمانه ندارم تشکر می کنم.

جاده ی پیش رو بسیار گنگ است و غریب.

مقصد بی مقصود و شاید مقصود بی مقصد

خوابی برای نبودن

نبودنی برای ندیدن

ندیدنی برای نفهمیدن

نفهمیدنی برای آسودن

آسودنی برای مردن

و مردن باز هم برای نبودن

بودن یا نیودن ؟

بحث در این نیست

وسوسه این است

مهم چگونه بودن و ماندن است.

همین!!!



نوشته شده در 88/04/12ساعت 12 توسط بی قلم| |
دیروز

به جرم دروغ ده بار از درس چوپان دروغگو رونویسی کردم

زیر لب چوپان کذایی را به باد ناسزا گرفتم و به معلمم چپ چپ نگاه کردم

او گفت: حالا معنی دروغ را فهمیده ای

و این درس آن روز را تا امروز در گوشه ذهنم نگه داشتم

درس دیروز

دروغ بد است و هدف وسیله را توجیه نمی کند.

اما امروز

امروز من خودم را تنبیه می کنم به جرم جبر جغرافیایی و نفهمی

امروز به خودم تکلیف می دهم به شرط زندگی

هزار بار از روی دهقان فداکار می نویسم

و با تمام وجود می نویسم دهقان بودن شرط لازم برای فداکار بودن است.


امروز دروغ می شنوم

و دوباره دروغ می شنوم

و سه بار دروغ می شنوم

و چند صد هزار باره دروغ می شنوم

بی آنکه ببینم دروغ گو ها تنبیه می شوند

بدون اینکه چند ده بار از روی چیزی رونویسی بکنند

شاید درس امروز با درس دیروز تفاوت دارد

شاید باید آنروز معلم هم به من درس دیگری می آموخت

تا امروز از شنیدن دروغ و دیدن نیرنگ اینگونه آشفته نشوم

درس امروز

دروغ خوب است و هدف وسیله را توجیه , تفسیر و شکیل می کند


نمی دانم در جواب این سوال که شاید سالها بعد از من پرسیده شود چه می گویم !؟


"چطور به اندازه ی نفس هایشان به شما دروغ گفتند و شما تحمل کردید؟ "


نوشته شده در 88/04/04ساعت 18 توسط بی قلم| |

در عجبم ار این اخلاقیات و روحیات

.در عجب از اینکه:

چطور این همه تغییر و تحول در ساختار های اساسی فکری مردم جامعه ی ما شکل می گیرد؟

چطور با اتفاقات سمت و سوی تفکرات عوض می شود؟

چطور تابع احساسات تصمیم گرفته می شود؟

چطور درد های چند ین ساله طی چند روز پدیدار می شوند ؟

چطور در چند روز  همه ی آنها ناپدید می شوند؟

چطور گاهی خواستار آزادی مدنی می شوند ؟

چطور  فردایش تابع دموکراسی و قانون می شوند؟

چطور دین را دوست دارند ؟

 ولی فردایش  از دین بری می شوند؟

یک روز در خیابان ها فریاد می زنند و تابع احساسات قلیان شده اشان تا پای جان می روند

اما یک روز از اینکه در باب آزادی بیان با آنها همکلام می شوی به کلامت می خندند

  هشت سال طعم شیرینی را می چشد ولی شیرینی اش می زندش و هوس تغییر می کند

همه ی حوادث و اتفاقات سیاسی در کشور ما با این رفتار ها توجیه پذیرند!

 به نظر شما عجیب نیست؟

اما یک موضوع نه چندان  بی ربط


آزمایشی که  یک  رفتار شناس  روی میمون ها انجام داد :

پنج میمون را در محوطه ای حبس کردند . در این محوطه درختی بود که در بالای آن موز وجود داشت. در ابتدا هر کدام از میمون ها می خواستند بالای درخت بروند و موز ها را بردارند از بالای محوطه مقدار زیادی آب روی میمون ها ریخته می شد طوری که همه ی میمون ها خیس می شدند. در دفعات بعد هر کدام از میمون ها که قصد بالا رفتن از درخت را می کرد سایر میمون ها او را کتک می زدند و اجازه نمی دادند که از درخت بالا برود .به مرور زمان میمون ها را از قفس خارج می کردند و میمون جدید جایگزین می کردند در مرحله ای که هر پنج میمون قبلی از قفس خارج شده بودند و هیچ کدام از میمون های جدید چیزی ار ریخته شدن آب بعد از بالا رفتن از درخت نمی دانستند . باز هم دیده شد که هر گاه میمونی قصد می کرد از درخت بالا برود سایر میمون ها او را با کتک منع می کردند در حالی که دلیل این کار را نمی دانستند.



تصمیم بگیریم  یک بار برای عقیده ی مان تصمیم بگیریم  و نه تصمیم دیگران را بگیریم


نوشته شده در 88/04/01ساعت 15 توسط بی قلم| |


سايت لينك باكس - بازديد خود را چند برابر کنيد