!...چه بی تابانه
زودتر از همیشه لباس هام رو پوشیدم بدون اینکه زمان زیادی به خودم نگاه بکنم و وقتی رو تلف بکنم به ماشین رسیدم با یه تک استارت روشن شد شاید ماشین هم همون انگیزه و انگیزشی رو تو ی چرخ دنده هاش حس می کرد که من حس می کردم.یه دست رو گوش ماشین کشیدم و برنامه اون روز رو توضیح دادم و ازش خواستم که کمتر اذیت بکنه. شیشه رو پایین میارم تا بخار های روی شیشه از بین بره اما اولین چیزی که منو متوجه خودش می کنه یه نسیم خنک صبح گاهیه که امروز عطر نم بارون پائیزی به خودش زده .با این نسیم اون چند سلول ناقابل هم که خواب بودن بیدار شدن و منتظر موندن تو مسیر مدام به این فکر می کردم که نکنه دیر برسم و اون معطل بشه. اما خب می دونستم که احتمالا اون هم دیر میاد چون تازگی ها یه کم بد قول شده بود. از یه ترافیک صبح گاهی گذشتم و خدا رو شکر 3 دقیقه قبل از قرار به محل قرار رسیدم. حدسم درست بود من 7 دقیقه منتظر موندم تا اون اومد و بازم من طبق عادت دیرینه بعد از گذشتن از ساعت قرار چند بار باهاش تماس گرفتم و واژه" کجایی؟ " رو واسش منفور ترین کلمه دنیا کردم. در رو باز کردو اومد تو ماشین سلام - سلام کشتی منو .یه خرده صبر کن خب خوبی؟ - خوبم تو خوبی چه حسی داری منو این ساعت روز با این حال رو روز اینجا کشوندی؟ - خوشحالم (ای بد جنس) ... من توی مسیر که می اومدم یه چیزایی واسه صبحانه گرفتم اما اون از کیفش یه بسته پنیر بیرون آورد و پیشنهاد داد که نون بربری بگیریم و یه صبحانه نوستالژیک بخوریم. بعد از کلی بحث راجع به دنده عقب رفتن و یه عشق بازی مدرن که توی لایه های الفاظ و نگاه های مرموز پیچیده بود به نونوایی رسیدیم. شدت بارون هم بیشتر از قبل شده بود من رفتم نون بگیرم تو ذهنم گفتم" دو تا بگیرم یا یکی ؟" زیاد فکر نمی خواست تا متوجه بشم که باید یکی بگیرم . جغد باروووووووون خورده ای تو کوچه فریاد می زنه!!! زیر دیوار بلندی یه نفر جون می کنه ! موسیقی متن این فیلم دو نفره همون ترانه است که چند وقته دو تا مون با شنیدنش از دنیای خودمون خارج می شیم و بال در میاریم یه جای همین ترانه با شنیدن یه جمله همیشه نگاش می کنم و اونم همیشه همون نگاه قبلی رو در جواب نگاهم بهم پس می ده. بعد از این جواب گرفتم دیگه از خدامون هیچی نمی خوام. همونطور که با هم حرف می زنیم و فرهاد گوش می دیم اون مشغول لقمه گرفتنه و لقمه های نون پنیر رو یکی یکی روونه دهن من می کنه نمی دونم می دونه که " با هر کدوم از این لقمه ها داره لذت چندین و چند سال زندگی رو یهو به من می چشونه؟ " جای خالی چای کاملا حس می شه من پیشنهاد می دم اونم قبول می کنه اما بعدش می گه که نمی خوره و بهم میگه که یکی بگیر من یه جای مناسب پیدا می کنم و می رم دو تا چای می گیرم نه اینکه حرفش واسم مهم نیست اما چای دو نفره است اصلا ذات چای دونفره است مثل قهوه. حالا دیگه حرکت نمی کنیم و ایستادیم و این قطره های بارون هستن که هر لحظه به ما اعلام می کنن که ما مواظب شما هستیم. ماشین ها با سرعت از کنار ما رد میشن و اصلا توجهی به بودن ما کنار جاده ندارن.نمی دونن که ما هم توجهی به دنیای خارج از خودمون نداریم. من مست بوی وجودش شدم و از روی مستی ام شیرین زبونی می کنم نمی دونم لپ هام گل انداخته یا نه اما می دونم که مستم و نیازی به علامت ندارم. ساعتم رو نگاه کرد و یهو گفت که ای وای ساعت 9:20 شد من گفتم : این ساعت چند وقته که 9:20 یعنی چی؟ - یعنی همین دیگه متوجه نمی شم گاهی اوقات ساعت ها خواب می مونن و آدم ها بیدار گاهی وقت ها ساعت ها بیدارند و آدم ها خواب البته ساعت ها بیشتر بیدارن تا آدم ها . . . توی همین بحث ها و عشق بازی های قلسفی صفحه فیلم سیاه میشه !!! و لحظه ی خدا حافظی تیتر می خوره قسمتی از داستان "زن زندگی ام یا زندگی زن ام " نوشته بی تی یا همون با تی برای اویی که ! با بودنش رنگ های خاکستری ام شسته شد برای اویی که ! با کمرنگ بودنش دنیای رنگین و نو ساخته ام سیاه و کبود شده است نمی دانم از نبودنش چه ام می شود ؟
طلای نابت منم جاده ی پیش رو بسیار گنگ است و غریب. مقصد بی مقصود و شاید مقصود بی مقصد خوابی برای نبودن نبودنی برای ندیدن ندیدنی برای نفهمیدن نفهمیدنی برای آسودن آسودنی برای مردن و مردن باز هم برای نبودن بودن یا نیودن ؟ بحث در این نیست وسوسه این است مهم چگونه بودن و ماندن است. همین!!! اصولا دوست داشتن های ما آدم بزرگ ها هم مثل خودمون رنگ کهنه گی به خودش می گیره.شما هر چقدر هم جذاب باشید واسه دوست داشته شدن بازم خسته کننده میشید.این دست من و شما نیست. طبیعت آدم ها همینه. اصولا اگه تا از عدم وجود چیزی یا کسی به خودمون نیایم زیر خاک هم به خودمون نمی یایم. و اینه طبیعت ما آدم ها ! چه طبیعت کثیفی! هر چی که راجع به عشق و دوست داشتن شنیدید و یا مطرح شده فقط در مقابل هجر تعریف پذیره در صورتی که همچین کلمه های مزخرفی در مقابل وصال تاریخ مصرف داره و حتی از شیر پاستوریزه هم زود تر فاسد میشه. میگی نه؟ امتحان کن! اینجا همه چیز خوب است و ما هم خوبیم !!! اما تو باور مکن...
عاقل کیه؟
جوونور کامل کیه؟
واسطه نیار به عزتت خمارم
حوصله هیچ کسی رو ندارم
کفر نمیگم سوال دام
یک تریلی محال دارم
تازه داره حالیم می شه چیکارم
میچرخم و میچرخونم سیارم
تازه دیدم حرف حسابت منم 
راه دیدم نرفته بود رفتمش
جوانه نشکفته را رستمش
ویروس که بود حالیش نبود هستمش
جواب زنده بودنم مرگ نبود! جون شما بود؟
مردن من مردن یک برگ نبود! تو رو به خدا بود؟
اون همه افسانه و افسون ولش؟!!
این دل پر خون ولش؟!!
دلهره گم کردن گدار مارون ولش؟!
تماشای پرنده ها بالای کارون ولش؟!
خیابونا , سوت زدنا , شپ شپ بارون ولش؟!
دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جوونور کامل کیه؟
گفتی بیا زندگی خیلی زیباست ! دویدم
چشم فرستادی برام
تا ببینم
که دیدم
پرسیدم این آتش بازی تو آسمون معناش چیه ؟
کنار این جوی روون نعناش چیه؟
این همه راز
این همه رمز
این همه سر و اسرار معماست؟
آوردی حیرونم کنی که چی بشه ؟ نه والله!
مات و پریشونم کنی که چی بشه ؟ نه بالله
پریشئنت نبودم ؟
من
حیرونت نبودم؟!
تازه داشتم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه!
اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه!
گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه!
انجیر میخواد دنیا بیاد آهن و فسفرش کمه!
چشمای من آهن انجیر شدن!
حلقه ای از حلقه زنجیر شدن!
عمو زنجیر باف زنجیرتو بنازم
چشم من و انجیر تو بنازم!
دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جوونور کامل کیه؟

بگذریم...
دیروز با خودم فکر می کردم (این جمله اصولا اشتباهه چون تقریبا فکر کردن یه فعله تک نفریه)
شما هم متوجه شدی که حال حوصله ندارم چون به خودمم هم گیر می دم.
فکرم این بود:
زندگی مجموعه اتفاقاته
اتفاقات افتاده و نیافتاده
اگه از اول زندگیمون مرور بکنیم می بینم که خیلی از افتادن ها مسیر ما رو عوض کرده و خیلی از نیافتادن ها مسیر رو عوض نکرده...
یه اتفاق افتاده که یه اتفاق نیافته
یه اتفاق نیافتاده که یه اتفاق بیافته
یه اتفاق نیافتاده که چند تا اتفاق بیافته
و...
اینکه چقدر توی افتادن این اتفاقات و یا نیافتادنشون نقش داشتیم علامت سوال ذهنم بود.
مجموعه این اتفاقات زندگی ماست.
بعضی وقت ها به بعضی اتفاقات زندگیم می گم :
"آهای عوضی شما اشتباهی افتادی"
جوابی که می شنوم اینه که:
--: حالا که افتادم
باقی زندگی ما هم که پیش روی ماست پر از این اتفاقاته
نمی دونم باید سعی بکنم که اتفاقات رو بندازم یا بزارم خودشون بی افتن
همین!
پیام خصوصی: اتفاق بودی؟ افتادی یا نه؟ به افتادنت فکر کنم یا نیافتادنت؟
شب قبل ساعت 11 رسیدم خونه تا شام خوردم ساعت یک شده بود و همون حول و حوش بود که چشمام رو روی نوری بستم که در طول روز اذیتم می کرد.تا صبح طبق عادت یه چند باری از خواب پریدم و از پشت پنجره اون امانتی رو دیدم و دقیقا بعد از هر مرتبه یه نگاه به گوشیم انداختم. حدود ساعت 6 یا 6:30 بود که صدای گوشی منو به سمت خودش چرخوند .چشمام باز نمی شد اما می تونستم حدس بزنم کی می تونه باشه ! آره درسته خودشه . اول بیدارم کرده بود که نماز بخونم بعدشم که پیشنهاد داده بود که صبحانه رو با هم بخوریم. هیچ نیروی برای مقابله با اون پیشنهاد در وجودم حس نمی کردم و با این ذهنیت چند تا پیچ و تاب توی تختخواب زدم و به ندای جسمانی "خوابم میاد" یا "خسته ام" خندیدم و بیدار شدم .
نوشته شده در 88/08/28ساعت
16 توسط بی قلم| |
برای اویی می نویسم ! که با آمدنش دنیای کم رنگم جان گرفت و پر رنگ شد
نوشته شده در 88/06/04ساعت
15 توسط بی قلم| |
دیوونه کیه؟
نوشته شده در 88/04/17ساعت
13 توسط بی قلم| |
غباری از دود در کنار سر درد همدم دائمی
ذهنی یائسه است. ذهنی که امید را دیگر لمس نمی کند و نمی بیند. قلم های
شکسته , تفکر های سرکوب و من کوب شده . این ذهن دیگر توان تفکر و تجسم
ندارد. متوجه عمق مفهوم کلمه یائسه می شوم زمانی که فکرم را عاجز می بینم
و هزاران بار به خاطر خلق این کلمه از خدایی که با او هم رابطه ای صمیمانه
ندارم تشکر می کنم.
نوشته شده در 88/04/12ساعت
12 توسط بی قلم| |
نوشته شده در 88/03/27ساعت
14 توسط بی قلم| |
سلام!
نوشته شده در 88/03/14ساعت
22 توسط بی قلم| |
چند روزی میشه که اصلا حال و حوصله ندارم . شایدم بیشتر از چند روز مثلا چند ماه!
نوشته شده در 88/01/24ساعت
18 توسط بی قلم| |


