!...چه بی تابانه
برای اویی که ! با بودنش رنگ های خاکستری ام شسته شد برای اویی که ! با کمرنگ بودنش دنیای رنگین و نو ساخته ام سیاه و کبود شده است نمی دانم از نبودنش چه ام می شود ؟
طلای نابت منم جاده ی پیش رو بسیار گنگ است و غریب. مقصد بی مقصود و شاید مقصود بی مقصد خوابی برای نبودن نبودنی برای ندیدن ندیدنی برای نفهمیدن نفهمیدنی برای آسودن آسودنی برای مردن و مردن باز هم برای نبودن بودن یا نیودن ؟ بحث در این نیست وسوسه این است مهم چگونه بودن و ماندن است. همین!!! اصولا دوست داشتن های ما آدم بزرگ ها هم مثل خودمون رنگ کهنه گی به خودش می گیره.شما هر چقدر هم جذاب باشید واسه دوست داشته شدن بازم خسته کننده میشید.این دست من و شما نیست. طبیعت آدم ها همینه. اصولا اگه تا از عدم وجود چیزی یا کسی به خودمون نیایم زیر خاک هم به خودمون نمی یایم. و اینه طبیعت ما آدم ها ! چه طبیعت کثیفی! هر چی که راجع به عشق و دوست داشتن شنیدید و یا مطرح شده فقط در مقابل هجر تعریف پذیره در صورتی که همچین کلمه های مزخرفی در مقابل وصال تاریخ مصرف داره و حتی از شیر پاستوریزه هم زود تر فاسد میشه. میگی نه؟ امتحان کن! اینجا همه چیز خوب است و ما هم خوبیم !!! اما تو باور مکن...
عاقل کیه؟
جوونور کامل کیه؟
واسطه نیار به عزتت خمارم
حوصله هیچ کسی رو ندارم
کفر نمیگم سوال دام
یک تریلی محال دارم
تازه داره حالیم می شه چیکارم
میچرخم و میچرخونم سیارم
تازه دیدم حرف حسابت منم 
راه دیدم نرفته بود رفتمش
جوانه نشکفته را رستمش
ویروس که بود حالیش نبود هستمش
جواب زنده بودنم مرگ نبود! جون شما بود؟
مردن من مردن یک برگ نبود! تو رو به خدا بود؟
اون همه افسانه و افسون ولش؟!!
این دل پر خون ولش؟!!
دلهره گم کردن گدار مارون ولش؟!
تماشای پرنده ها بالای کارون ولش؟!
خیابونا , سوت زدنا , شپ شپ بارون ولش؟!
دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جوونور کامل کیه؟
گفتی بیا زندگی خیلی زیباست ! دویدم
چشم فرستادی برام
تا ببینم
که دیدم
پرسیدم این آتش بازی تو آسمون معناش چیه ؟
کنار این جوی روون نعناش چیه؟
این همه راز
این همه رمز
این همه سر و اسرار معماست؟
آوردی حیرونم کنی که چی بشه ؟ نه والله!
مات و پریشونم کنی که چی بشه ؟ نه بالله
پریشئنت نبودم ؟
من
حیرونت نبودم؟!
تازه داشتم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه!
اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه!
گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه!
انجیر میخواد دنیا بیاد آهن و فسفرش کمه!
چشمای من آهن انجیر شدن!
حلقه ای از حلقه زنجیر شدن!
عمو زنجیر باف زنجیرتو بنازم
چشم من و انجیر تو بنازم!
دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جوونور کامل کیه؟

بگذریم...
دیروز با خودم فکر می کردم (این جمله اصولا اشتباهه چون تقریبا فکر کردن یه فعله تک نفریه)
شما هم متوجه شدی که حال حوصله ندارم چون به خودمم هم گیر می دم.
فکرم این بود:
زندگی مجموعه اتفاقاته
اتفاقات افتاده و نیافتاده
اگه از اول زندگیمون مرور بکنیم می بینم که خیلی از افتادن ها مسیر ما رو عوض کرده و خیلی از نیافتادن ها مسیر رو عوض نکرده...
یه اتفاق افتاده که یه اتفاق نیافته
یه اتفاق نیافتاده که یه اتفاق بیافته
یه اتفاق نیافتاده که چند تا اتفاق بیافته
و...
اینکه چقدر توی افتادن این اتفاقات و یا نیافتادنشون نقش داشتیم علامت سوال ذهنم بود.
مجموعه این اتفاقات زندگی ماست.
بعضی وقت ها به بعضی اتفاقات زندگیم می گم :
"آهای عوضی شما اشتباهی افتادی"
جوابی که می شنوم اینه که:
--: حالا که افتادم
باقی زندگی ما هم که پیش روی ماست پر از این اتفاقاته
نمی دونم باید سعی بکنم که اتفاقات رو بندازم یا بزارم خودشون بی افتن
همین!
پیام خصوصی: اتفاق بودی؟ افتادی یا نه؟ به افتادنت فکر کنم یا نیافتادنت؟
برای اویی می نویسم ! که با آمدنش دنیای کم رنگم جان گرفت و پر رنگ شد
نوشته شده در 88/06/04ساعت
15 توسط بی قلم| |
دیوونه کیه؟
نوشته شده در 88/04/17ساعت
13 توسط بی قلم| |
غباری از دود در کنار سر درد همدم دائمی
ذهنی یائسه است. ذهنی که امید را دیگر لمس نمی کند و نمی بیند. قلم های
شکسته , تفکر های سرکوب و من کوب شده . این ذهن دیگر توان تفکر و تجسم
ندارد. متوجه عمق مفهوم کلمه یائسه می شوم زمانی که فکرم را عاجز می بینم
و هزاران بار به خاطر خلق این کلمه از خدایی که با او هم رابطه ای صمیمانه
ندارم تشکر می کنم.
نوشته شده در 88/04/12ساعت
12 توسط بی قلم| |
نوشته شده در 88/03/27ساعت
14 توسط بی قلم| |
سلام!
نوشته شده در 88/03/14ساعت
22 توسط بی قلم| |
چند روزی میشه که اصلا حال و حوصله ندارم . شایدم بیشتر از چند روز مثلا چند ماه!
نوشته شده در 88/01/24ساعت
18 توسط بی قلم| |


