<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ژورنالیست              بی قلم</title>
<link>http://bekx.blogfa.com/</link>
<description>!...چه بی تابانه </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 19 Nov 2009 13:25:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>صبحانه ترین صبحانه ی زندگی ام !</title>
<link>http://bekx.blogfa.com/post-77.aspx</link>
<description>
شب قبل ساعت 11 رسیدم خونه تا شام خوردم ساعت یک شده بود و همون حول و حوش بود که چشمام رو روی نوری بستم که در طول روز اذیتم می کرد.تا صبح طبق عادت یه چند باری از خواب پریدم و از پشت پنجره اون امانتی رو دیدم و دقیقا بعد از هر مرتبه یه نگاه به گوشیم انداختم. حدود ساعت 6 یا 6:30 بود که صدای گوشی منو به سمت خودش چرخوند .چشمام باز نمی شد اما می تونستم حدس بزنم کی می تونه باشه ! آره درسته خودشه . اول بیدارم کرده بود که نماز بخونم بعدشم که پیشنهاد داده بود که صبحانه رو با هم بخوریم. هیچ نیروی برای مقابله با اون پیشنهاد در وجودم حس نمی کردم و با این ذهنیت چند تا پیچ و تاب توی تختخواب زدم و به ندای جسمانی &quot;خوابم میاد&quot; یا &quot;خسته ام&quot; خندیدم و بیدار شدم .&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt; زودتر از همیشه لباس هام رو پوشیدم بدون اینکه زمان زیادی به خودم نگاه بکنم و وقتی رو تلف بکنم به ماشین رسیدم با یه تک استارت روشن شد شاید ماشین هم همون انگیزه و انگیزشی رو تو ی چرخ دنده هاش حس می کرد که من حس می کردم.یه دست رو گوش ماشین کشیدم و برنامه اون روز رو توضیح دادم و ازش خواستم که کمتر اذیت بکنه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;شیشه رو پایین میارم تا بخار های روی شیشه از بین بره اما اولین چیزی که منو متوجه خودش می کنه یه نسیم خنک صبح گاهیه که امروز عطر نم بارون پائیزی به خودش زده .با این نسیم اون چند سلول ناقابل هم که خواب بودن بیدار شدن و منتظر موندن &lt;/p&gt;&lt;p&gt;تو مسیر مدام به این فکر می کردم که نکنه دیر برسم و اون معطل بشه. اما خب می دونستم که احتمالا اون هم دیر میاد چون تازگی ها یه کم بد قول شده بود. از یه ترافیک صبح گاهی گذشتم و خدا رو شکر 3 دقیقه قبل از قرار به محل قرار رسیدم. حدسم درست بود من 7 دقیقه منتظر موندم تا اون اومد و بازم من طبق عادت دیرینه بعد از گذشتن از ساعت قرار چند بار باهاش تماس گرفتم و واژه&quot; کجایی؟ &quot; رو واسش منفور ترین کلمه دنیا کردم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;در رو باز کردو اومد تو ماشین &lt;/p&gt;&lt;p&gt;سلام&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-weight: bold; &quot;&gt;- سلام کشتی منو .یه خرده صبر کن خب&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خوبی؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-weight: bold; &quot;&gt;- خوبم تو خوبی &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt; چه حسی داری منو این ساعت روز با این حال رو روز اینجا کشوندی؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-weight: bold; &quot;&gt;- خوشحالم &lt;/span&gt;(ای بد جنس)&lt;/p&gt;&lt;p&gt;...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من توی مسیر که می اومدم یه چیزایی واسه صبحانه گرفتم اما اون از کیفش یه بسته پنیر بیرون آورد و پیشنهاد داد که نون بربری بگیریم  و یه صبحانه نوستالژیک بخوریم. بعد از کلی بحث راجع به دنده عقب رفتن و یه عشق بازی مدرن که توی لایه های الفاظ و نگاه های مرموز پیچیده بود به نونوایی رسیدیم. شدت بارون هم بیشتر از قبل شده بود من رفتم نون بگیرم تو ذهنم گفتم&quot; دو تا بگیرم یا یکی ؟&quot; زیاد فکر نمی خواست تا متوجه بشم که باید یکی بگیرم .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;جغد باروووووووون خورده ای تو کوچه فریاد می زنه!!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;زیر دیوار بلندی یه نفر جون می کنه !&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;موسیقی متن این فیلم دو نفره همون ترانه است که چند وقته دو تا مون با شنیدنش از دنیای خودمون خارج می شیم و بال در میاریم یه جای همین ترانه با شنیدن یه جمله همیشه نگاش می کنم و اونم همیشه همون نگاه قبلی رو در جواب نگاهم بهم پس می ده. بعد از این جواب گرفتم دیگه از خدامون هیچی نمی خوام.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;همونطور که با هم حرف می زنیم و فرهاد گوش می دیم اون مشغول لقمه گرفتنه و لقمه های نون پنیر رو یکی یکی روونه دهن من می کنه  نمی دونم می دونه که &quot;  با هر کدوم از این لقمه ها داره لذت چندین و چند سال زندگی رو یهو به من می چشونه؟ &quot;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;جای خالی چای کاملا حس می شه من پیشنهاد می دم اونم قبول می کنه اما بعدش می گه که نمی خوره و بهم میگه که یکی بگیر من یه جای مناسب پیدا می کنم و می رم دو تا چای می گیرم نه اینکه حرفش واسم مهم نیست اما چای دو نفره است اصلا ذات چای دونفره است مثل قهوه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حالا دیگه حرکت نمی کنیم و ایستادیم و این قطره های بارون هستن که هر لحظه به ما اعلام می کنن که ما مواظب شما هستیم. ماشین ها با سرعت از کنار ما رد میشن و اصلا توجهی به بودن ما کنار جاده ندارن.نمی دونن که ما هم توجهی به دنیای خارج از خودمون نداریم. من مست بوی وجودش شدم و از روی مستی ام شیرین زبونی می کنم نمی دونم لپ هام گل انداخته یا نه اما می دونم که مستم و نیازی به علامت ندارم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ساعتم رو نگاه کرد و یهو گفت &lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-weight: bold; &quot;&gt;که ای وای ساعت 9:20  شد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من گفتم : این ساعت چند وقته که 9:20 &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-weight: bold; &quot;&gt;یعنی چی؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;- یعنی همین دیگه&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-weight: bold; &quot;&gt;متوجه نمی شم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;گاهی اوقات ساعت ها خواب می مونن و آدم ها بیدار&lt;/p&gt;&lt;p&gt;گاهی وقت ها ساعت ها بیدارند و آدم ها خواب &lt;/p&gt;&lt;p&gt;البته ساعت ها بیشتر بیدارن تا آدم ها&lt;/p&gt;&lt;p&gt;.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;توی همین بحث ها و عشق بازی های قلسفی صفحه فیلم سیاه میشه !!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt; و لحظه ی خدا حافظی تیتر می خوره&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;hr /&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-weight: bold; &quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-weight: normal; &quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-weight: bold; &quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-weight: normal; &quot;&gt; قسمتی از داستان&lt;/span&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-weight: normal; &quot;&gt; &quot;&lt;/span&gt;زن زندگی ام یا زندگی زن ام&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-weight: normal; &quot;&gt; &quot; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;نوشته بی تی یا همون با تی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt; &lt;/p&gt;



</description>
<pubDate>Thu, 19 Nov 2009 13:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bekx&amp;postid=77</comments>
<dc:creator>bekx</dc:creator>
<guid>http://bekx.blogfa.com/post-77.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>  ای تو روحت که جو گیر شدی !!! </title>
<link>http://bekx.blogfa.com/post-76.aspx</link>
<description>&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;چند روز پیش داشتم به انتخابات امسال و اتفاقات پیرامون اون فکر می کردم .انتخاباتی که خیلی پر سر و صدا بود و خیلی از اتفاقات دیگه رو تحت تاثیر خودش قرار داد. اون روز ها خیلی امیدوار کننده بود. از این که می دیدم مردم تا این حد به آینده خودشون و نسل های بعدشون حساس شدن و حاضرن واسش هر کاری بکنن خوشحال بودن و سعی می کرد همه ی پیش داوری های قبلی ام رو مبنی بر&quot; بی تفاوتی مردم ایران نسبت به شرایط سیاسی از ترس خطرناک بودن بازی سیاست &quot; باطل ببینم. همه شور و شوق داشتن و از اینکه حقشون پایمال شده بود و تک صدایی شدن حکومت رو حس می کردن ناراحت بودن.زن ها شیر زن و مرد ها گلادیاتور شده بودن و مدام در همه ی مجامع عمومی دم از جامعه مدنی و آزادی بیان می زدن. توی مترو و اتوبوس و صف نون حرف از بیانیه و قرار تجمع روز بعد بود.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://img.majidonline.com/pic/186508/1.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چقدر زود گذشت! امروز همون آدم ها بزرگ ترین دغدغه های مدنی شون رو در سریال های بی ارزش و بی مایه تلوزیونی دنبال می کن که دو ماهه پیش لقب اراذل و اوباش رو به اونها و اغتشاش رو به آزادی خواهی اونها نسبت داده بود.دیگه بحث داغ مجامع عمومی ازدواج فلانی با فلانی شده و طلاق فلانی از فلانی.به جای پیگیری وضعیت سلامتی حجاریان و فراهانی ...پیگیر تعداد عمل های بینی فلان بازیگر و سال تولدش هستیم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چه زود فراموش کردیم سهراب ها را !&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چه زود فراموش کردیم باتوم ها و گازها را!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چطور گریه هایمان با شکلات بند آمد؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;با کدام بها ؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چه زود عقب کشیدیم!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به جای تحریم صدا و سیما و مخابرات دو دستی به آنها چسبیدیم!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به جای اعتراض های صنفی اکتفا به حداقل ها را انتخاب کردیم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;متاسفانه باید بگم که جامعه و ملتی به شدت جو گیر داریم .جامعه ای که به اسم تحرک سیاسی خودنمایی کرد و به هرزه گی فکریش پرداخت. هرز فکر هایی که اسم اصلاحات رو دنبال شلوغی و لمپنیسم کشید و اون رو به گند کشید و الان اصلا اثری ازش نیست و دنبال خود نمایی به شکل دیگه ست...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;مزاحم وقت شما نمیشم شاید زمان سریال رسیده باشه...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 14:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bekx&amp;postid=76</comments>
<dc:creator>bekx</dc:creator>
<guid>http://bekx.blogfa.com/post-76.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>9:20</title>
<link>http://bekx.blogfa.com/post-75.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;من یک ساعت هستم !&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center; &quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://www.mobin-group.com/image/reg/images/1501dali-melting-time-wall.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اما برای رسیدن به این ساعت 94608000  بار عقربه های کوچک و بزرگ را پی ثانیه شمارم کشانده ام&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من ساعتی هستم که قرار بود همیشه  بچرخم و گذر زمان را نشان دهم&lt;/p&gt;&lt;p&gt; اما من مانده ام!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;گاهی برای نشان دادن گذر عمر باید ماند&lt;/p&gt;&lt;p&gt;باید ماند و نشان داد ارزش لحظه ها را &lt;/p&gt;&lt;p&gt;پس برای درک لحظه ای مانده ام&lt;/p&gt;&lt;p&gt;برای درک لحظه ای خواهم ماند&lt;/p&gt;&lt;p&gt;هنوز هم 9:20 صبح هستم!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من ساعت اتفاقی هستم که افتادنش 3 سال طول کشید&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سه سال با حدود 94 میلیون ثانیه&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سه سال با دنیایی از اتفاق&lt;/p&gt;&lt;p&gt;با دنیایی از احساس خوب و بد&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سه سال با قرنی حسرت !&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من از این زمان نمی گذرم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سالها و ساعت ها 9:20 دقیقه خواهم ماند&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من تا بودنم به همه زمان این اتفاق را نشان می دهم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;هیچ نیرو و انگیزه ای برای تحرک عقربه هایم نمی بینم &lt;/p&gt;&lt;p&gt;جلو بروم که چه اتفاقی را تجربه کنم؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من در همین ساعت به همه ی خواستنی های قبل و بعدم رسیدم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;لطفا به عقربه ی من دست نزنید &lt;/p&gt;&lt;p&gt;من راحتم!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;باور کنید که خیلی(تاکید روی خیلی) راحتم...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;hr /&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center; &quot;&gt;تقدیم به&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-weight: bold; &quot;&gt; پری دریایی&lt;/span&gt; زندگیم که برای اولین بار حجم پیدا کرد و دنیام رو یه دنیاحجم داد&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;




</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 16:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bekx&amp;postid=75</comments>
<dc:creator>bekx</dc:creator>
<guid>http://bekx.blogfa.com/post-75.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دنیای کمرنگ من!</title>
<link>http://bekx.blogfa.com/post-74.aspx</link>
<description>
برای &lt;em&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 153, 255);&quot;&gt;اویی&lt;/span&gt;&lt;/em&gt; می نویسم ! که با آمدنش دنیای کم رنگم جان گرفت و پر رنگ شد&lt;br /&gt;&lt;p&gt;برای&lt;em&gt; &lt;span style=&quot;color: rgb(0, 153, 255);&quot;&gt;اویی&lt;/span&gt;&lt;/em&gt; که ! با بودنش رنگ های خاکستری ام شسته شد&lt;/p&gt;&lt;p&gt;برای&lt;em&gt; &lt;span style=&quot;color: rgb(0, 153, 255);&quot;&gt;اویی&lt;/span&gt;&lt;/em&gt; که ! با کمرنگ بودنش دنیای رنگین و نو ساخته ام سیاه و کبود شده است&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نمی دانم از نبودنش چه ام می شود ؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;em style=&quot;color: rgb(0, 102, 255);&quot;&gt; این پست فقط و تنها فقط یک نظر می خواهد..&lt;/em&gt;</description>
<pubDate>Wed, 26 Aug 2009 12:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bekx&amp;postid=74</comments>
<dc:creator>bekx</dc:creator>
<guid>http://bekx.blogfa.com/post-74.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جدا جدا !!!</title>
<link>http://bekx.blogfa.com/post-73.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
راه های جدا&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;زندگی های جدا&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;افکار جدا&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;کفش های جدا&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;دلهای جدا&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;دست های جدا&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;نگاه های جدا&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;پدر و مادر های جدا&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;سفره های جدا&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://www.etemaad.ir/Released/87-09-23/tarh-3.jpg&quot; style=&quot;width: 375px; height: 172px;&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;این بود داستان ترقی و مدرنیته !!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 17 Aug 2009 10:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bekx&amp;postid=73</comments>
<dc:creator>bekx</dc:creator>
<guid>http://bekx.blogfa.com/post-73.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اه اه اه ! چه بوی بدی!؟</title>
<link>http://bekx.blogfa.com/post-71.aspx</link>
<description>&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;
اه اه اه !!!چه بویی میاد اینجا ؟چاه فاضلاب اینجا پر شده ! حتما می پرسین &quot;چطور مگه؟&quot;خب دلیلش مشخصه : چون بوی این فاضلاب همه جا رو گرفته ... غریبه و آشنا فهمیدن , همسایه ها هم فهمیدن ده تا همسایه اونور تر هم فهمید , نه که شدت بوی اون زیاد بود ننه جون مهدی دوست همکار اصغر آقا هم فهمید  و از فرط بو نتو نست بخوابه. جونم واستون بگه که تازگی ها کشف کردم که یه در صدی از احمق ها و کودن ها هم فهمیدن چاه پر شده و یه دستی به بینی گرفتن و چشمی مچاله کردن و بدشون نمی یاد که یه جورایی این چاه رو تخلیه بکنن و تازه مثل چند ساله پیش بعضی ها شدن.پس  میشه نتیجه گرفت که الان احتمالا احشام و صنف محترم چهار  پایان هم فهمیدن که این اتفاق افتاده. البته بنده همچنان در عجبم که هنوز موجوداتی وجود دارن که متوجه نشدن این چاه پر شده و رسما خودشون رو به خریت می زنن و دنیای خریت غوطه ور هستن و اصرار به غرق شدن در همین چاه رو دارن.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://italian.about.com/library/graphics/gestures11.gif&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حالا بعد از همه ی این صحبت ها که متاسفانه بوی خوبی هم در بر نداشت می خوام از همه ی کسایی که این مطلب رو می خونن خواهش بکنم که احیانا و خدای ناکرده اگه کسی رو می شناسن که جز اون دسته ی آخر هست به بنده معرفی بکنن تا جهت تخلیه این چاه عمیق از وجود پر ارزشون استفاده بکنیم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;توضیحات&lt;/p&gt;&lt;p&gt;1: این ننه جون مهدی اون ننه جون مهدی نیست&lt;/p&gt;&lt;p&gt;2:اون ننه جون مهدی هم این ننه جون مهدی نیست&lt;/p&gt;&lt;p&gt;3: قاعدتا هر ننه جون مهدی اون ننه جون مهدی نیست&lt;/p&gt;&lt;p&gt;4: البته مشخصه که هر ننه جون مهدی می تونه ننه جون یه مهدی باشه&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Thu, 30 Jul 2009 14:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bekx&amp;postid=71</comments>
<dc:creator>bekx</dc:creator>
<guid>http://bekx.blogfa.com/post-71.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> برای آیندگان می نویسم !</title>
<link>http://bekx.blogfa.com/post-70.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;این مطلب صرفا جهت آیندگانم نوشته می شود و هیچ ارزش دیگری ندارد.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: left;&quot;&gt;&lt;img style=&quot;width: 541px; height: 231px;&quot; src=&quot;http://www.donya-e-eqtesad.com/News/1669/07-01.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;سلام آینده ی من و ما&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نمی دانم !حرف های مرا چقدر بعد از پوسیدنم می خوانی !؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt; نمی دانم! چقدر گذر زمان بین ما فاصله ایجاد کرده است !؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;از این هم مطمئن نیستم که حتی زبان  فارسی مرا بفهمی !!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;می دانی دلیل این عدم اطمینان چیست؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;این روزها  &quot;همه چیزمان را گرفته اند و می گیرند&quot;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;آینده جان !&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;این روزها در کشور من افرادی سردمدار حکومت شده اند که مرا از کم ترین حقوق بشری دور کرده اند.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آنها همه چیز را بی رحمانه در سیطره ی خود در آورده اند &lt;/p&gt;&lt;p&gt;می دانم حتی اگر صلاح باشد زبان را از ما می گیرند&lt;/p&gt;&lt;p&gt; و مجبور می شویم به زبانی سخن بگوییم که برایمان سخیف است.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;آینده جان !&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اینجا انسان ها را به جرم تفکر می کشند&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اینجا انسانها را به جرم خواستن زندانی می کنند&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اینجا زنها را به جرم زن بودن منکوب می کنند&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اینجا چرا معنی ندارد&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اینجا آزادی جرم است&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اینجا تاریخ به سلیقه تفسیر می شود&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اینجا همه چیز نسبی است&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اینجا همه چیز نسبی است&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اینجا همه چیز نسبی است&lt;/p&gt;&lt;p&gt;همه چیز !&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;آینده !!!&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اینجا هوا بس نا جوانمردانه سرد و گرفته است.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;شاید این صفحه از تاریخ که در دوران ما سیاه می شود روزی با عبارت  :&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&quot;خودم کردم که لعنت بر خودم باد&quot;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;عبرت آموز آینده ام شود.&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 24 Jul 2009 06:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bekx&amp;postid=70</comments>
<dc:creator>bekx</dc:creator>
<guid>http://bekx.blogfa.com/post-70.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پیتزای کله قندی!</title>
<link>http://bekx.blogfa.com/post-69.aspx</link>
<description>
بودن و شرط بودن!&lt;p&gt;قدرت عشق و عشق قدرت!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سرعت و عشق سرعت!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تو محور شرارت&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;تو منبع کثافت&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://www.bjcg.com/i/e/2007/01/14/094322430.gif&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt; &lt;font size=&quot;4&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#1d4a5b&quot;&gt;&lt;font style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;ژ&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;یان&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt; و عشق سرعت ؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;مسکن رنج و درد به صورت قرص و گرد&lt;/p&gt;&lt;p&gt;شام و نهار نداریم !&lt;/p&gt;&lt;p&gt;جاش می خوریم کیک زرد!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;انتخاب های تستی!!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ازدواج های قسطی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;باتوم و گاز خردل&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اصلاحات و موج سبز&lt;/p&gt;&lt;p&gt;افسرده و بی رمق&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دوزار ته گنجه بود!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;فرستادیم فلسطین&lt;/p&gt;&lt;p&gt;کارت های سوخت و بنزین&lt;/p&gt;&lt;p&gt;صدا سیمای میلی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;موفقیت تضمینی؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;موزیک زیر زمینی !&lt;/p&gt;&lt;p&gt;غیرت سیب زمینی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دو تا چایی تو سینی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;صادرات تضمینی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;توسعه سبک چینی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;قدرت سبک هندی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دموکراسی دینی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;جراحی های بینی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;صدا سیمای میلی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پیتزای کله قندی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;همین !&lt;/p&gt;&lt;hr width=&quot;100%&quot; size=&quot;2&quot; /&gt; این شعر یکی از کارهای کیوسکه که دست کاری شده .&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 17 Jul 2009 09:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bekx&amp;postid=69</comments>
<dc:creator>bekx</dc:creator>
<guid>http://bekx.blogfa.com/post-69.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چشم من و انجیر  </title>
<link>http://bekx.blogfa.com/post-68.aspx</link>
<description>
دیوونه کیه؟&lt;br /&gt;
		عاقل کیه؟&lt;br /&gt;
		جوونور کامل کیه؟&lt;br /&gt;
		واسطه نیار به عزتت خمارم&lt;br /&gt;
		حوصله هیچ کسی رو ندارم&lt;br /&gt;
		کفر نمیگم سوال دام&lt;br /&gt;
		یک تریلی محال دارم&lt;br /&gt;
		تازه داره حالیم می شه چیکارم&lt;br /&gt;
		میچرخم و میچرخونم سیارم&lt;br /&gt;
		تازه دیدم حرف حسابت منم &lt;br /&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;
		طلای نابت منم&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://www.zendagi.com/54solvthepuz.gif&quot; style=&quot;width: 353px; height: 273px;&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
		تازه دیدم که دل دارم بستمش&lt;br /&gt;
		راه دیدم نرفته بود رفتمش&lt;br /&gt;
		جوانه نشکفته را رستمش&lt;br /&gt;
		ویروس که بود حالیش نبود هستمش&lt;br /&gt;
		جواب زنده بودنم مرگ نبود! جون شما بود؟&lt;br /&gt;
		مردن من مردن یک برگ نبود! تو رو به خدا بود؟&lt;br /&gt;
		اون همه افسانه و افسون ولش؟!!&lt;br /&gt;
		این دل پر خون ولش؟!!&lt;br /&gt;
		دلهره گم کردن گدار مارون ولش؟!&lt;br /&gt;
		تماشای پرنده ها بالای کارون ولش؟!&lt;br /&gt;
		خیابونا , سوت زدنا , شپ شپ بارون ولش؟!&lt;br /&gt;
		دیوونه کیه؟&lt;br /&gt;
		عاقل کیه؟&lt;br /&gt;
		جوونور کامل کیه؟&lt;br /&gt;
		گفتی بیا زندگی خیلی زیباست ! دویدم&lt;br /&gt;
		چشم فرستادی برام&lt;br /&gt;
		تا ببینم &lt;br /&gt;
		که دیدم&lt;br /&gt;
		پرسیدم این آتش بازی تو آسمون معناش چیه ؟&lt;br /&gt;
		کنار این جوی روون نعناش چیه؟&lt;br /&gt;
		این همه راز &lt;br /&gt;
		این همه رمز&lt;br /&gt;
		این همه سر و اسرار معماست؟&lt;br /&gt;
		آوردی حیرونم کنی که چی بشه ؟ نه والله!&lt;br /&gt;
		مات و پریشونم کنی که چی بشه ؟ نه بالله&lt;br /&gt;
		پریشئنت نبودم ؟&lt;br /&gt;
		من&lt;br /&gt;
		حیرونت نبودم؟!&lt;br /&gt;
		تازه داشتم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه!&lt;br /&gt;
		اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه!&lt;br /&gt;
		گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه!&lt;br /&gt;
		انجیر میخواد دنیا بیاد آهن و فسفرش کمه!&lt;br /&gt;
		چشمای من آهن انجیر شدن!&lt;br /&gt;
		حلقه ای از حلقه زنجیر شدن!&lt;br /&gt;
		عمو زنجیر باف زنجیرتو بنازم&lt;br /&gt;
		چشم من و انجیر تو بنازم!&lt;br /&gt;
		دیوونه کیه؟&lt;br /&gt;
		عاقل کیه؟&lt;br /&gt;
		جوونور کامل کیه؟&lt;br /&gt;
		
</description>
<pubDate>Wed, 08 Jul 2009 10:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bekx&amp;postid=68</comments>
<dc:creator>bekx</dc:creator>
<guid>http://bekx.blogfa.com/post-68.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من کجا خوابم برد؟</title>
<link>http://bekx.blogfa.com/post-67.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img style=&quot;width: 483px; height: 128px;&quot; src=&quot;http://th01.deviantart.com/fs18/300W/f/2007/129/5/c/Lost_In_Sleep_by_sala_jin.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من کجا خوابم برد؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;شما نمی دونی من کجا خوابم برد؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من اشتباهی سوار شدم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;شایدم اشتباهی پیاده نشدم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من اینجا رو نمی شناسم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من اینا رو نمی شناسم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آقای راننده !!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;با شمام!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;صدامو نمی شنوی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;میگم واستا من باید پیاده بشم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من اشتباه سوار شدم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چرا کسی صدامو نمی شنوه؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یعنی شما ها هم صدامو نمی شنوید؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من اینجا هیچ کاری ندارم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من شما ها رو نمی شناسم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من باید پیاده بشم!&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 06 Jul 2009 14:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bekx&amp;postid=67</comments>
<dc:creator>bekx</dc:creator>
<guid>http://bekx.blogfa.com/post-67.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
